X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

اگر لیلا نمی جنگید...بگو این خونه چی میشد؟(۲)

سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1389 03:04 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 43 نظر چاپ

  

اگه لیلا نمی جنگید.........(۲) 

 

 

امینه وهاب زاده،جانباز شیمیایی ۷۰٪ و سایر جانبازیها 

 

لیلاهایی که جنگیدند برای من،برای تو،برای ما،برای ایران،برای دین.

 


نگو میترسه از ترکش نگو میسوزه رو دریا .............. 

 

دلش دریای آتیشه تو چی میدونی از لیلا ؟!...........

بره کنج کدوم خونه کجا راه داره برگرده................ 


نگو این کار یک زن نیست که این زن وارث درده.......

اگه
لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی می شد....؟

بگو این خاک اجدادی رو نقشه خاک کی می شد..؟

شبی که قلب لیلا سوخت دل آیینه ها خون شد....

همین مجنون که می بینی از اینجا تازه مجنون شد.. 


تو میگی مثل ما امروز توی این خونه چی می دید..؟

اگه دنیا نمی ترسید اگه لیلا نمی جنگید................

نگو میترسه از ترکش نگو
میسوزه رو دریا ..............

دلش دریای آتیشه تو چی میدونی از لیلا ..............

بره کنج کدوم خونه کجا راه داره برگرده ...............

نگو این کار یک زن نیست که این زن وارث درده...... 

 

اگه لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی می شد...؟

بگو این خاک اجدادی رو نقشه خاک کی می شد..؟  

 

 اگه لیلا نمیجنگید...... 

  

امینه وهاب زاده جانبازی است که یادگارهای زیادی از دوره جنگ دارد: ۷۰٪ شیمیایی،چندین تیر و ترکش و خلاصه اینکه مجموعه ای از انواع جانبازیهاست. 

دختر جوانی که برای امدادگری به جبهه رفت،اما چه امدادگری... 

در جبهه امدادگری کرد،پرستاری کرد،جراحی کرد،اسلحه بدست گرفت و جنگید،آر پی جی زد،از طرف شهید همت ماموریت گرفت و برای شناسایی تا خاک عراق رفت.

دوره های کامل نظامی را گذرانده بود و چریک بود،از نیروهای ویژه شهید چمران و شهید همت و شهید صیادشیرازی و شهید حسن باقری بود. 

در عملیاتهای آزادسازی خرمشهر، دهلاویه، حصر آبادان، حمیدیه، هویزه، رمضان، طریق القدس، ثامن الائمه و محرم  و ...حضور داشت. 

قبل از انقلاب هم بدلیل فعالیتهای انقلابی توسط ساواک دستگیر و شکنجه شده بود. 

دختر چریک و ورزشکار و تکاور آن روزها...امروز در اتاقی ۱۲ متری در محله ای با هوای آلوده در تهران تنها زندگی میکند.....حتی ماسک اکسیژن قابل حمل هم ندارد..... 

زندگی او چیزی شبیه فقر است و خانه ای شبیه زندان..... 

 

از زبان خودش بخوانید :

 

اولین مجروحیت من بر می گردد به شبیخون رژیم بعث به ایستگاه عملیات آبادان که بسیاری از بچه های رزمنده شهید شدند. آن شب پس از حمله عراقیها به گروه امدادی بی سیم زدند که آمبولانس اعزام کنند ولی آمبولانس به ماموریت رفته بود. وقتی هم که آمبولانس آمد راننده آنقدر خسته و زخمی بود که نمی توانست دوباره اعزام شود برای همین خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه براه افتادم. وقتی به آنجا رسیدم با صحنه تکان دهنده ای روبرو شدم.همه بچه ها شهید شده بودند و آنهایی هم که نفس می کشیدند آنقدر خون زیادی از بدنشان رفته بود که کاری از دست من بر نمی آمد. در این میان یک مجروح خیلی وضعیت وخیمی داشت و من به هر زحمتی بود او را سوار آمبولانس کردم. رزمنده زخمی به زحمت لبهای خشکیده اش را تکان داد و گفت: امدادگر گفتم: بله. بعد گفت: راننده آمبولانس. گفتم بله منم. بعد بیهوش شد. همین لحظه یکی از رزمنده ها که جان سالم به در برده بود و تنها از کتفش خون می آمد جلو آمد و گفت: خواهرم شما به مجروح برسید من رانندگی می کنم.

از بد حادثه راننده آمبولانس مسیر برگشت را فراموش کرد و با وجود اینکه نباید چراغ آمبولانس را در شب روشن کرد این کار را انجام داد. که با روشن شدن چراغ آمبولانس عراقیها ما را به گلوله و خمپاره بستند. آنقدر آتش زیاد بود که صدای خودم را نمی شنیدم فقط احساس کردم شکمم می سوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدند برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند. وقتی درب آمبولانس باز شد دکتر گفت: "این خواهر که متعلقات شکمش روی زمین ریخته..." آن وقت بود که بیهوش شدم.

بعد مرا به داخل بیمارستان منتقل کردند و روده هایم را به داخل شکم برگردانده و آن را با یک دستمال بسته بودند. وقتی مرا به اتاق عمل منتقل کردند علائم حیاتی من از کار افتاد و به علت کثرت مجروحین مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل کردند.

نمی دانم چند روز طول کشید ولی روزی که می خواستند شهدا را به داخل خودروی حمل شهدا منتقل کنند دیدند مشمعی که مرا داخل آن پیچیده بودند بخار کرده است.

 

آن زمان در عملیات والفجر یک که در منطقه فکه انجام شد امدادگر بودم. چند ساعتی از اذان صبح گذشته بود و من در چادر امدادی پانسمان پای یکی از مجروحان را تعویض می کردم که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند. پس از بمباران به سرعت از چادر بیرون آمده و به عمق منطقه بمباران شده رفتم تا مجروحین را نجات دهم. بوی سیر "گاز خردل شیمیایی" در همه منطقه پخش شده بود. به سرعت ماسکم را زدم ولی وقتی به چادر برگشتم دیدم آن جانبازی که داشتم مداوایش می کردم  ماسک ندارد برای همین ماسکم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خیلی می سوخت و بدنم شروع به خارش کرد و دستانم تاول زد. به طوری که تاولهای روی صورتم آویزان شده بود آنقدر که بیهوش شدم. از آنجا مرا به بیمارستان صحرایی و پس از آن به بیمارستان اهواز منتقل کردند. یادم هست که آن جانباز در بیمارستان صحرایی فریاد می زد این خواهر جان مرا نجات داد...  

 

چون به زبانهای عربی وانگلیسی مسلط و دورههای کامل نظامی واطلاعاتی را گذرانده بودم به ماموریتهای برون مرزی اعزام می شدم به خصوص ماموریت به بغداد و شهرهای مختلف عراق. یکبار همراه با شهید حاج ابراهیم همت با یک گروه 6 نفره چریکی ماموریت داشتیم تا از مرز سردشت به طرف کردستان عراق برویم. پس از گذشتن از کوهستانهای صعب العبور به مناطق مین گذاری رسیدیم که شناسایی شدیم. آن زمان کردهای عراقی و ستون پنجم همه جا نفوذ داشتند. چند خمپاره به طرف ما شلیک شد که با برخورد به میدان مین انفجارهای مهیبی را ایجاد کرد که از موج انفجار بیهوش شدم. شهید همت به دلیل مصدومیت من عملیات را متوقف کرد و سریعا به مقر برگشتیم. بعد از آن حادثه من 40 روز در کما بودم. 

 

    

اگه لیلا نمی جنگید......... 

 

بگو این خونه چی میشد؟؟ 

 

 

 

جهاد از زنان برداشته شده ...اما لیلاها در شرایطی قرار گرفتند که زن و مرد بودن اهمیتی نداشت چرا که دین و وطن و انسانها نیازمند یاری بودند،زن هم که بودی باید اسلحه بدست میگرفتی و با دشمن می جنگیدی....پزشک نبودی اما جراحی هم باید میکردی و ....  چه شیرزنانی.....الگوهای ما .....

 

 

و اما امروز  لیلایی که ....و امینه ای که فراموشمان شد.... 

چرا لیلاها را به ما معرفی نکردند؟ 

چرا خودمان نخواستیم که امینه ها را بشناسیم؟  

چرا لیلا تنها ماند؟ 

چرا لیلا محتاج شد؟ 

چرا سرفه های خونی امینه را نمیبینم تا بفهمم  سلامتی من در گرو  شیمیایی شدن او بود. 

من با سلامتی کامل در شهر گناهان کبیره میچرخم دنبال آرزوها....امینه از آرزوها گذشت برای آرزوهای من....  

لیلا سلامتی  و امنیت فردای  هموطنانش را به طراوت جوانیش ترجیح داد. 

اما چرا تنهاست و چرا مارا نمیشناسد و ما نمی شناسیمش؟ 

چرا فراموشمان شد لیلا را .... لیلای میهن را.... 

چرا امینه از یادهایمان پاک شد و تنها ماند؟؟؟؟

من که نمیتونم جوابی برای وجدانم پیدا کنم.شما چی؟ 

 

  

 

 

متن کامل مصاحبه با خانم وهاب زاده را در وبلاگ زیر بخوانید: 

 

وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران 

 

 

  

 

لطفا برای کامنت گذاشتن به بالای پست مراجعه کنید