X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

جانباز محتاج فطریه و ...

شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390 08:50 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 47 نظر چاپ

  

جانباز تنها، مجرد، فقیر، غریب، بیمار، بدبخت، بیچاره، مظلوم، بینوا، بی پول، فلک زده، منزوی، فراموش شده، شیمیایی، اعصاب و روان، گرسنه، محتاج فطریه و ....   

  

 

 دیروز قهرمان                                              امروز سرگردان!!  

 

قابل توجه اونهایی که میگن احیاناً پستهایی که در مورد جانبازان میذارم اشاعه منکره!!!! انتقادات من از زریبافان تهمت به ساحت مقدس این موجود بی وجوده!!!!  درد اینجاست که خودیها این حرفو میزنن با دشمن کاری نداریم یا مثلا من چون خودم تو شرایط اسفناک خانواده جانباز نیستم پس نمیدونم چی به چیه!! یا یکی میاد میگه من از بیرون میبینم و اون تو اون شرایط زندگی میکنه...اما عجیبه که منو اشاعه دهنده منکر معرفی میکنه. 

 

محض اطلاع همگان : بنده شخصیت حقوقی مثل یه خبرنگار نیستم اما انقدر دغدغه داشتم و رفتم دنبال این قضیه که مسائلی رو میدونم و چیزهایی دیدم و شنیدم که هیچ کدومتون نمیدونید یا اگر بشنوید باور نخواهید کرد. گاهی عمق فاجعه در مورد این عزیزان انقدر بالاست که قابل بیان نیست چون باور نخواهند کرد خیلیها. 

   

تورخدا شعار برای من ندید که جانبازان نیاز به پول ندارن و  با سیلی صورتشونو سرخ میکنن... باید بمیریم ما که این اتفاق میفته .............باید بمیریم 

انقدر وضعشون اسف باره که عزت و آبرو و کلماتی از این دست دیگه هیچ مفهومی نداره.... 

 

با شهیدان و خدای شهیدان عهدی بستم که زندگیمو وقف باقی الشهدا (جانبازان) کنم پس فریاد خواهم زد .....تمام فریادم رو بر سر خائنینی میزنم که پشت میز ریاست دستور به تخریب گلزار شهدا میدن به بهانه ساماندهی... تا کسی گزارشی تهیه کنه از وضعیت نامناسب یه جانباز شروع میکنن به تهدید و ارعاب و توطئه علیهش از اخراج گرفته تا ترور شخصیت.... 

 

بی وجودهایی که کاش حداقل مثل حاجی گیرینف کلاهشان در جبهه می افتاد یا بوی باروت را استشمام میکردند.... 100 رحمت به حاجی گیرینف ...شرف دارند حاجی گیرینفها به بعضی مسئولین.....

 

بذار هیمن بعضی خودیها منو متهم به احساسی بودن کنند......   

 

اما تا زنده ام رزمنده این راهم .................... 

  

عده ای هم جسارت کرده و مارو به ضدنظام بودن متهم میکنند!!!! و اینکه آقا فرموده اند که به مسئولین تهمت نزنید در جوابشون میگم : کدوم مسئولین؟ کدوم تهمت؟ خائنینی چون زریبافان جزء نظام نیستند بلکه وجودشون ضرر به آبروی نظامه.... اینها رو به نظام نچسبونید چون وصله های ناجوریند که نمی چسبند. 

   

گرچه مشکلات ایثارگران تنها مربوط به دوره حضرت زریبافان نیست اما ..... امان از دوره زریبافان / او که مدعی است مشکلی وجود ندارد ...شما موظفید از معجزات جنگ و از جانبازان موفق بگید ....!!!! 

 

تا زنده ام رزمنده این راهم .................... 

 

  

بخوانید :    

 

 

جانباز تنها، مجرد، فقیر، غریب، بیمار، بدبخت، بیچاره، مظلوم، بینوا، بی پول، فلک زده، منزوی، فراموش شده، شیمیایی، اعصاب و روان، گرسنه، محتاج فطریه و ....   

 

به گزارش خبرنگار مهر، برای دیدن "هوشنگ سواری" که این روزها همرزم هایش هم او را به سختی می شناسند به نورآباد لرستان میرویم. 

با خودم فکر می کردم که گفتن از این همه درد و رنج رزمنده ای که مدال افتخار دهها ماه جبهه را دارد جز تلخکامی و ناباوری چه می تواند در خود داشته باشد ولی دیدیم که آنچه گفتنی است را باید گفت هرچند گوشی برای شنیدن نباشد.  

خانه ای که خانه ای نیست ما را فرامی خواند... 

کوچه های پیچ در پیچ نورآباد را پشت سر می گذاریم؛ جایی شبیه ته خط یا ته کوچه به جایی می رسیم خانه ای که خانه ای نیست ما را فرا می خواند؛ برای وارد شدن به خرابه ای که آن را خانه رزمنده و جانباز نورآبادی می خوانند اجازه می گیریم و وارد می شویم.

حیاط خانه را خاک و علف های هرز گرفته است؛ دیوارهای آجری و کاه گلی زمینی را احاطه کرده اند تا شاید خرابه ای شوند برای زندگی رزمنده و مادر نابینایش.  

 

و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می گیرد... 

 

دیوارهای خانه فروریخته اند. پیرزن نابینا متوجه حضورمان می شود و از نام و نشانمان می پرسد.  

بسیجی که از دوستان هوشنگ سواری است و واسطه تهیه این گزارش شده ما را به پیرزن معرفی می کند و شاید اولین نصیب ما از نگاه پیرزن نابینا دعاهای خیری است که برای مهمان ناخوانده و ناشناسش می کند و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می گیرد.  

پیرزن که می داند برای شنیدن چه آمده ایم شروع می کند به گفتن و گفتن...از اینکه در این خرابه هراس تابستان و زمستان دارد؛ از اینکه شبها که تنش نسیم خنک شهر سردسیر نورآباد را دوام نمی آورد و هنوز پهلوهایش درد می کند...از اینکه پیش آمده که چند هفته ای گرسنه باشد و چشم به راه همسایه ای که برایشان نان بیاورد و کمی غذا... 

هوشنگ سواری که خوب می داند برای چه آمده ایم پرونده جانبازی و عکس های دوران جنگش را روی زمین می ریزد و شروع می کند به گفتن از روزهای جنگ و جنگ و جنگ.

از سال 64 می گوید و جاده اهواز به خرمشهر؛ می گوید که همانجا شیمیایی شده است. از مسمومیت با کنسروهای غنیمتی از جنگ می گوید و روزهایی که در بیمارستان بستری بوده است. یکی یکی نامه هایش را نشانمان می دهد. نامه هایی که در آنها از هوشنگ سواری و سوابق روزهای جنگش سخن گفته شده است. از ترکشی که هنوز ردش را می توان روی پیشانی و سرش گرفت.  

"هوشنگ سواری" پرونده ای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است.  

بسیجی میانسالی که ما را به خانه "سواری" آورده می گوید که "هوشنگ" را اینگونه نبینید. روزی برای خودش یلی بوده و یکی یکی عکس هایش را به نشانه اثبات حرف هایش نشانمان می دهد. و واقعا نگاه پرغرور نوجوانی که تیربار را به خود آویزان کرده چقدر حرف دارد.   

 

 

  

تو همان قهرمان دیروز وطنی؟! چه زود از تو خسته شدیم!  

 

هوشنگ سواری می گوید که برای تعیین درصد جانبازی 3 بار به کمیسیون رفته است و بارها پزشکان مسمومیت، شیمیایی شدن و ترکش خوردنش را تایید کرده اند. ولی چرا درصد نمی زنند خودش هم نمی داند.  

یک بار با رئیس بنیاد شهید شهرستان سر موضوع درصد جانبازی بحثش شده و نتیجه این دعوا 45 روز زندان آن هم در ایام عید نوروز بوده است تا مادر پیرش روزها چشم انتظار پسرش روزگار را به سختی بگذراند.  

هوشنگ سواری از عملیات های والفجر مقدماتی و رمضان می گوید و دوستانی که دیگر نیستند. اشک در چشم هایش حلقه می زند. عکس هایش را از سومار و طلائیه نشانمان می دهد. عکسی که در آن همرزمانش هم حضور دارند. می گوید همه شهید شده اند الا من! کاهش من هم شهید می شدم و اینقدر زجر نمی کشیدم.

با انگشت در میان عکس ها یکی از همرزمان شهیدش را نشان می دهد. می گوید که داشتیم با دوربین عراق را دید می زدیم که صدای خمپاره آمد و دیگر هیچ چیز نبود جز پیکر رفیقی که این روزها هنوز خوابش را می بینم.  

با افتخار می گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام  

خودش می گوید که در شبهای تنهایی اش فقط گریه می کند و به یاد آن روزهایی که صمیمیت بود حسرت می کشد. معاون گروهان بوده است. با افتخار می گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام و با انگشت در میان عکس ها چهره شهید را نشانمان می دهد. خودش می گوید که در گروهان 12 نفر بوده اند و چندی قبل یکی از همرزمانش را دیده که او را با این چهره تکیده به یاد نیاورده است. 

 

عکس جوانی هایش را می گیرد و نشانمان می دهد و هر چقدر به خودمان فشار می آوریم نمی توانیم باور کنیم که این "هوشنگ سواری" همان "هوشنگ سواری" دوران جبهه و جنگ است. جنگ او را پیر نکرده ولی بدعهدی زمانه موهایش را رنگ سفید زده تا باور دیروز و امروزش برایمان مشکل شود.  

تمام اوقاتش را در خانه با عکس ها و خاطرات دوران جنگش به سر می کند. می گوید روزی دهها قرص اعصاب را بالا می اندازد تا کمی اعصابش آرام بگیرد و بتواند ادامه بدهد. این هم یادگار جنگ و گلوله و خمپاره است. به خاطر بیماری اعصابش همسرش نتوانسته تحمل کند و رفته است. هنوز با نام شهید محمد مهدی یوسفی، شهید ولی عطایی و ... روزگار می گذراند. 

وسط حرفهایش تا یادش نرفته از سرهنگ خزایی فرمانده قبلی سپاه شهرستان دلفان تشکر می کند. از اینکه برخی اوقات داروهایش را برایش می خریده و برای شنیدن حرف هایش می آمده است. می گوید الان دیگر کسی نیست که از او خبری بگیرد و همین هر روز بیشتر برای ادامه دادن ناامیدش می کند.  

مادرش که "هوشنگ" تنها فرزندش است وسط حرفهایش می پرد و با لهجه لری محلی می گوید: دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم به من برساند ولی الان آنقدر قرص اعصاب خورده که دیوانه شده است.

از مادر پیری که آرزوی حج رفتن دارد و همه او را حج نرفته "حاج خانوم" صدا می کنند در مورد پسرش می پرسم. از اعصاب خردی ها و بیماری پسرش دلخور و ناراحت است. می گوید که اموراتش با مستمری کمیته امداد می گذرد و فطریه و کمک همسایه ها و آشنایان! 

با آب و تاب از جبهه رفتن هوشنگ می گوید. از اینکه چگونه فرار کرده و با دستکاری شناسنامه اش راهی جبهه شده است. از همسر مرحومش که معتمد محل و آبادی بوده حرف می زند و اینکه وقتی امام به رحمت خدا رفت مراسم سوگواری در خانه آنها برپا شده و سالها پرچم عزا بر سر در خانه شان افراشته بوده است.

از هیچ کسی گلایه نمی کند و همین متعجم می سازد. موقع رفتن از پسر و مادر می خواهیم عکس یادگاری بگیرند و آنها در ورودی خرابه شان رو به دوربین ما می ایستند و بدون لبخند عکس یادگاری می گیرند.   

 

 

 بی خیال حاجی! بابا میگن تمام پول نفت رو به شما میدن! 

گزارشگر: صدیقه حسینی

 

منبع: http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?pr=s&query=هوشنگ%20سواری%20&NewsID=1380422 

  

  

 

یه روز به سلامتیت و زور بازوت نیاز داشتیم و الان تو به نون ما؟!!!!!!!!   

هر کسی هرچه میخواهد دل تنگش قضاوت کند.. وجودت نامستدام....زریبافان! خداوند هرچه زودتر آن میز ریاست را بلای جانت کند. به حق شهید این ماه ............... 

بنیاد شهید نگویید بگویید قرق خائنینبه استثنای برخی افراد خدوم در آن.  

از فردا بنیادیها دوره میفتن که این خبر کذبه و خبرنگار اون فرد معلوم الحالیه، هیچ جانباز مشکل داری وجود نداره و  هوشنگ سواری جانباز نیست بلکه ادعا داره که جانبازه و کود شیمیایی خورده، خودش خودشو منفجر کرده و ..... تعجب نکنید؛ این جمله ها ادبیات آشناییست برای جانبازانی که برای تعیین درصد به بنیاد مراجعه میکنند.  

 

  

 

لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید.