X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

محبوبه شهید ۱۷ ساله ای از ۱۷ شهریور

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 07:22 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 24 نظر چاپ

 السلام علیک یا امام هادی ع    

 

 

بازهم باید بگوییم اگه لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی میشد...  

  

  

 

محبوبه شهید ۱۷ ساله ای از ۱۷ شهریور  

 

سلام بر جمعه خونین ۱۷ شهریور ۵۷ 

  

 

 

سلام بر شهدای ۱۷ شهریور  

  

 

 

سلام بر میدان ژاله  

   

 

 کشتار میدان ژاله

 

سلام برخون که بر شمشیر پیروز است 

  

 سلام بر مجاهدان راه حق   

سلام بر آنان که عزت امروزمان را سبب، آنانند 

 

 

محبوبه دانش آشتیانی شهید ۱۷ شهریور:  

 

 

 

 

 بخوانید از :http://gilan.basij.ir/?q=node/1403

 

در غروب یکی از روزهای سرد بهمن سال 40 بدنیا آمد. سال های ابتدایی را در مدرسه رفاه که کانون فرزندان مبارز سیاسی بود با جدیت گذراند و در سایه توجهات پدری روحانی و روشنفکر و نیز محیط مساعد خانه و نیز مدرسه، شالوده ی ایمانی عمیق در قلبش نهاده شد. در دوران راهنمایی تحصیل می کرد که مزدوران رژیم مدرسه رفاه را بستند و محبوبه به ناچار به دبیرستان هشترودی رفت. محیط دبیرستان برای فعالیت سیاسی و دینی مساعد نبود، با این همه محبوبه و دوستانش، از هر وسیله و امکانی برای فعالیت سود می جستند. در دو سال آخر دبیرستان ، همزمان با اوج گیری مبارزات در سطح جامعه، درس برای محبوبه تبدیل به مسئله ای فرعی شد، هر چند پیوسته شاگرد ممتازی بود. به مرور و با افزوده شدن آگاهیهای محبوبه نسبت به مسائل محیط و رشد فکری و پختگی بیشتر، به شکلی جدی وارد عرصه مبارزات شد. 

 

او فردی بسیار منظم، جدی و دلسوز بود که احساس مسئولیت، با مهربانی و شور در وجودش آمیخته بود و می توانست مسائل را با دقت تحلیل کند. او فریاد مردمان مظلوم و بی پناه را می شنید و ناله آنان، همچون گلوله ای سربی که سرانجام قلب او را شکافت، تا عمق جانش نفوذ می کرد. چشمان تیزبین او ستم ها را خوب میدید و گوش هایش ناله ها را خوب میشنید و دلش تنها برای ایمانش می تپید و چنین ویژگی هایی، طبیعتا چنان فرجام غبطه برانگیزی در پی دارد و بدین گونه بود که محبوبه در جمعه خونین و در روز 17 شهریور به خون خود غلتید تا حضورش مطلع صادقی بر حضور زن مسلمان ایرانی در عرصه های نبرد حق و باطل باشد.

 

محبوبه در نگاه مادر؛ گل سرخ من در بهشت زهرا
 

محبوبه از همان هفت هشت سالگی خیلی مطالعه می کرد و درباره اسلام و مذهب، بسیار کنجکاو بود. ارادت عجیبی به ائمه اطهار بخصوص حضرت فاطمه (س) داشت و می گفت خیلی از مردم ما هنوز آن طور که باید و شاید، حضرت را نمی شناسند.
عروسی خواهرش بود و ما می خواستیم جشن بگیریم. او اعتراض کرد و گفت : در شیراز عده ای از خواهر برادرهای ما شهید شده اند. شما چطور دلتان می آید جشن بگیرید؟ خواهرم می تواند با یه مراسم ساده هم عقد شود.
 

چند روز قبل از شهادت محبوبه خواب دیدم برای ادامه تحصیل به کلاسی رفته ام تا ثبت نام کنم. خانمی که مسئول این کار بود، از ثبت نام من خودداری می کرد و هر چه بیشتر اصرار می کردم ، کمتر سود داشت. سرانجام پس از اصرار بسیار من، دری را گشود و گفت، نگاه کن! حیرت زده نگاه کردم و دیدم باغی است بی نهایت بزرگ و تا جایی که چشم کار می کند، غرق در بوته های گل سرخ است، آن هم گل های آتشین و تر و تازه. آن روزی که به بهشت زهرا رفتم آن باغ گل سرخ را دیدم .گل های سرخ مادران دیگر در کنار گل سرخ من آرمیده بودند.
 

صبح روز 17 شهریور حدود ساعت شش بود که یک بلوز آبی گشاد و شلوار لی پوشید و مقنعه اش را سر کرد و چادرش را روی سرش انداخت  و آمد و گفت: مادر ! دارم می روم با دوستانم در تظاهرات شرکت کنم. گفتم: چیزی نمی خوری؟ گفت میل ندارم  بعد صورت مرا بوسید و با لحنی مهربان و در عین حال جدی گفت: مادر اگر شهید شدم ، غصه نخورید . وقتی داشت از در خانه بیرون می رفت، برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش چیزی بود که تنم را لرزاند. انگار با آن نگاه با من وداع می کرد. 


در کنار جسد محبوبه صدها شهید دیگر هم دیده می شد. جوانان سیزده چهارده ساله، کودکان و حتی زنی پا به ماه که چند گلوله به شکمش خورده و طفل او را هم کشته بود. دیدن آن صحنه به قدری تلخ بود که بی هوش شدم . وقتی به هوش آمدم، دیدم که دارند گل سرخ مرا به خاک می سپارند.
روز ختم محبوبه، از کلانتری محل به خبر دادند که نباید مجلس ختم بگیریم ؛ ولی همه همکلاسیها، اهالی محل و اقوام آمده بودند. جمعیت آنقدر زیاد شده بود که حتی حیاط خانه مان پر از جمعیت شده بود. پلیس دائما اخطار می داد که مردم پراکنده شوند.
 

فهیمه دانش آشتیانی خواهر شهید: 


محبوبه خیلی آدم خاصی بود. همیشه فکر می کنم چقدر خوب رفت و خوش به حالش که خیلی چیزها را ندید. اینها با رفتنشان راه را باز کردند. اگر آنها نمی رفتند، پایه های انقلاب محکم نمی شد. واقعا چه چیز بالاتر از اینکه انسان بداند دارد در راهی جانش را فدا می کند که شاید وضعیت بهتری برای آنهایی که پشت سرش می مانند ، ایجاد کند.
می گفتند همه به طرف خیابان کوکاکولا می رفتند. مردها به محبوبه گفته بودند شما برو اینجا نمان . محبوبه به آنها گفته بود اگر کار درستی است که زن و مرد ندارد. اگر کار غلطی است که شما هم نباید بروید. به هر حال یکی از ماموران که می بیند او در میان آن همه مرد تنهاست او را زده بود. 

  

همسنگر بسیجی نوشت:  

در موزه شهدا آثاری از این شهید عزیز از جمله پارچه گلدوزی شده وجود دارد. پدر محبوبه، حجت الاسلام دانش آشتیانی و نامزدش، حسن اجاره دار در سال ۶۰ در بمب گذاری دفتر حزب جمهوری به همراه شهید بهشتی، به شهادت رسیدند.  

 

شرمنده نوشت:

از خودم شرمنده شدم، از وجودم، هیچ ندارم برای گفتن....من برای دین و انقلاب چه کرده ام؟! هیچ ندارم برای گفتن... بانو میشود نیمچه نگاهی به من روسیاه کنی؟ به شفاعت خون سرخت ریخته بر پهنای خیابانهای شهر در روز جزا نیاز دارم.... مرا دریاب شهید مرا دریاب... ای آنکه زنده ای مرا دریاب....شهید  

 

لطفاْْ جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید