X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

زمانی را یافتم برای سکوت...شهدا

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 02:56 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 25 نظر چاپ

 

                                                     لبیک یا رسول الله  

  

                                                    بنام خدای شهیدان   

 

..... زمانی را یافتم برای سکوت .... فرصتی برای اندیشه .....اندیشه برای: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ...  

فرصتی برای درک اینکه چه فرصتهایی که از دست رفت...... 

 

خدایا میخواهم باشم اما درست اما پربار ... میخواهم باشم اما آماده به تکلیف از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود....  

 

سلامتی نعمت بزرگیست و درک این نعمت از آن کسیست که به قول معروف؛ به مصیبتی گرفتار آید .... 

 

اما در روزها و سالهای عمری که چون برق میگذرند و از نعمت سلامتی بهره مندی چه میکنی؟ چقدر می اندیشی به اینکه : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.... چقدر می اندیشی به تکلیف ... تکلیف... تکلیف 

 

 

با توام ای من ! با تو ! با تو ای خودم ! عمری نه چندان کم، گذشت اما کجای کارنامه روسفیدان، ثبت نام شدی ؟  

 

...... زمانی را یافتم برای سکوت .... فرصتی برای اندیشه .....اندیشه برای: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ... 

 

...... فاصله گرفتم از این دنیا.....فرصتی برای شاید آدم شدن ....... 

 

دیرگاهی بود که میدانستی قدری از سلامتی کامل دوری. ای خود من 5 سال به دنبال هر پزشکی که یافتی رفتی شاید خبر از یک عمل جراحی بی خطر بدهد .... اما ..... 

 

ای خود من در این 5 سال اما کمتر اندیشیدی به اینکه : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود .... .....  

 

نمیدانم چه شد .....هنوز هم نمیدانم چه شد... پروردگارم چگونه اسباب سلامتی فراهم کرد ....؟!!!

 

و شگفتی تیم جراحیم که گفتند مسئله بیخ دارتر از آن بود که پیش از عمل مشخص باشد .... هنوز سخن پزشک معالجم را میشنوم که میگوید عجب پوست کلفتی هستی که چند ساله سالم و سرحال و بدون نشانه با این قضیه زندگی کردی !!!!   

 

فرصتی یافتم برای اندیشه : کجای تکلیف ایستاده ام ..... همین دانستم که آماده عمل جراحی سنگینی شدم که گرچه خطر جانی نداشت اما عملی بود که موفقیت انجامش از نظر تمام پزشکان این 5 سال مساوی بود با ایجاد مشکلی دیگر ...... 

 

با تمام سختیهایش فرصتی بود برای: شاید مقدمه آدم شدن ....  

 

فقط این را میدانستم که ساده نیست و فقط دعای دلهای پاک نجاتم خواهد داد .... 

 

دعای مادر ...دعای پدر .... اشک و التماس پدر را به درگاه خدا دیدم و چقدر دلم برای پدر کباب شد ....دیدن اینگونه شکستنش، طاقت از دل میبرد .... معنی دخترها بابایی اند را خیلی خوب فهمیدم گرچه دیگر آن دختر کم سن مناسب این حرفها نیستم اما بچه ها همیشه برای والدین بچه اند ..... 

 

اما باید کار را محکم تر می کردم ....نیاز به دعای مادر شهید داشتم ....  

 

مادر شهید بهروز صبوری .....مادر مهربانی که هر وقت به دیدنش بروی، چنان ذوب میشوی از حلاوت مهربانیش که حس میکنی در کنار مادر خودت هستی. قسم میخورم، قطع یقین میگویم که مادر شهید گمنام، بهروز صبوری اگر دعای تو و مناجات شبانه ات در شب پیش از عملم نبود نجات نمی یافتم .... گفتی که برایم ختم صلوات گرفته ای و شب زنده داری کرده ای ......  

 

دعای دوستان عزیزم و ختم صلواهایشان مکمل سلامتیم بود.  

 

و دردلهایم با داداش ابراهیم، به قول دلداده هایش: پرستوی گمنام گردان کمیل، شهید ابراهیم هادی ....  

 

با دعا و توکل پیش رفتم ... اما شهدا ....اما شهدا .... اما شهدا ..... با فکر به شهدا رفتم ...  

 

عملم با موفقیت انجام شد اما ....  

 

آنقدر درد میکشیدم که قابل وصف نیست ......  

 

یکی مرتب در گوشم میگفت به شهدا فکر کن به ایثارگران .... اما شهدا نمیدانم چرا وقتی به شما فکر میکردم احساس درد، بیشتر و عمیق تر میشد ..... فکر به اینکه : من که شیمیایی نشده ام من که نسوخته ام من که ترکش 6 کیلویی نخورده ام من که 96 ترکش نخورده ام ، من که بدون بیهوشی عمل نشده ام......غریب مادر .....شهدا ....غریب مادر گریه کردم برای شما نه برای درد خودم ...... گریه میکردم که خدایا شهدا جانبازان چه کشیدند .... اکنون جانبازان چه می کشند ....  

 

خودمونی تر بگم : آخه شهدا میدونید نمیتونم احساس درد رو تصور کنم! درک نمیکنم که شماها مجبور بودید گاهی ترکش ها رو با دست از توی بدن بیرون بکشید ....شهدا من خیلی درد میکشیدم طوری که هیچ مسکنی اثر نداشت ....تو اون اوج درد فقط به شما فکر میکردم چطور میشه روده های بیرون ریخته رو تو کیسه ریخت و دست به شکم گرفت و راه رفت؟ چطور میشه زخمی و تشنه راهو گم کرد و اسیر شد؟ چطور میشه همه اینها رو دید بازهم رفت؟ چطور میشه پیکر همرزمت بریزه رو تنت و تو بازهم بخوای بری و شهید بشی؟ چطوری میشه زیر تانک، له شدن دوستتو ببینی و باز ضجه بزنی برای شهادت؟ من نمیتونم بفهمم که شهید حسین ایرلو گفت: حیف این بدنها نیست که تیر دوشکا بخوره ؟ این بدن باید از بین بره و بدن شهید حسین ایرلو با گلوله مستقیم تانک تکه تکه شد ......چطور میشه ببینی تو اروند، همرزمت، خودش رفت تو دهان کوسه تا تلاطم آب عملیات رو به خطر نندازه ..  

 

 

96 ترکش خورده بود .....آخه 3 تا خمپاره کنارش منفجر شده بود .....رگهای تنش بیرون بود ....آمپول رو مستقیم به این رگهای پر از عصب میزدند ....چه دردی میکشید این نوجوان 16 ساله ......امروز جانباز سرافرازیست. 

 

من نمیفهمم چطور میشه با بخیه از بیمارستان فرار کرد و جنگید؟ نمیفهمم چطور میشه با زخمهای تازه بهبود یافته که هر آن باز میشن تفنگ و آرپی جی دست گرفت؟ چطوری میشه دوید؟ با اون دردها چطور میشه بازهم رفت ......؟ 

 

باید کمی درد بکشی تا بفهمی که نمیتونی بفهمی....! تا بفهمی که که رزمنده بودن مفت نیست.....! تا الکی شعار ندی ....! باید درد بکشی تا بفهمی که نمیتونی مجروحیت رزمنده ها رو حتی لحظه ای تصور کنی ..... من اینا رو میدونستم اما تو اون لحظه های شدید احساس درد، عمیقا درک کردم این قضیه رو .....  

 

چطور میشه احمد احمد بود و با تجربه دهشتناک ترین شکنجه های ساواک، بازهم سراغ مبارزه رفت و باز دستگیری و ... 

 

آخه شهدا میدونید چیه؟ من نمیفهمم.....من فقط اینو میدونم که شما آسمونی بودید و من زمینی روسیاه ..... شما برترین آدمهای روی زمینید بعد از ائمه و شهدای کربلا .....  

 

من میدونم که تفسیر این حدیث معروف، شمایید: کسانی که در آخر زمان ایمان خود را حفظ میکنند برتری دارند به تمام انسانهای طول تاریخ .... 

 

آی آدما این حدیث رو به خودتون نگیرید....بزرگان اهل بالا گفته اند که تفسیرش شهدای انقلاب و دفاع مقدسند .... شهدا شما کی بودید ؟؟؟؟؟؟؟ 

 

شهدا من نمیدونم شما کی بودید ...... 

 

اما شهدا یه چیزی رو خیلی خوب میفهمم : دیگر این خانه مرا تنگ بود، زندگی بی شهدا ننگ بود  

 

خیلی خوب میفهمم که گرچه از جنش شما نیستم اما هلاک شمام .....انقدر که به خدا بدون شما زنده نیستم ..... خوب میفهمم که بودنم، بودنمان از شماست .....  

 

گاهی گرچه سخته از دست دادن سلامتی اما اگه حتی یه قدم منو نزدیک کنه به اندیشه : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود، منو نزدیک کنه به درک بیشتری از شخصیت شهدا ..... با جان و دل میپذیرم.. ..خدایا شکر  

 

خدایا بیشتر فهمیدم شهادت را به شعار ندهند به خیال ندهند به دعاهای الکی ندهند ....به تو ندهند همسنگر بسیجی ..... 

 

شهادت را فقط به شهدا دهند ... همین الان هم به شهدا دهند ...میخوای بدونی مثلا به کیا؟ به کسانی مثل شهدای یگان صابرین .... 

 

اینو خیلی از شهدا گفتن که شهید قبل از شهادت به مقام شهادت رسیده ....یا ایتها النفس المطمئنه..... 

 

شهادت خلوت عاشق و معشوق است. شهادت تفسیربردار نیست. ای آنانی که در زندان تن اسیرید به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصه شهادت عاجزید. فقط شهید میتواند قصه شهادت را درک کند. شهید کسی نیست که ناگهان به خون بغلتدو نام شهید بر خود بگیرد. شهید در این دنیا قبل از اینکه به خون بتپد شهید است و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمیتوانید بشناسید و بفهمید بعد از وصالشان نیز هرگز نمیتوانید درکشان کنید. شهید را شهید درک میکند. اگر شهید باشید شهید را میشناسید وگرنه آئینه زنگار گرفته چیزی را منعکس نمیکند که نمیکند. برخیزید و فکری به حال خود کنید که شهید به وصال رسیده است و غصه ندارد.                  شهید ناصر الدین باغانی  

 

(حضرت آقا : نوشتجات این شهید عزیز را مکرر خوانده ام و هربار بهره و فیض تازه ای از آن گزفته ام)  

 

زمانی را یافتم برای سکوت ..... فکری به حال خود کنم .....از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود .....تکلیف ..... 

 

شهدا من نمیدونم شما کی هستید اما میدونم که فاصله من با شما میان ماه من تا ماه گردون است .....  

 

شهدا شما کی بودید .......مخلص ترین ها......شما کی بودید 

 

فقط بگم شهدا یه روز در حسرت شماها جون میدونم ...... 

 

 

آی شهدا یه عمره دل من تنگه براتون ...../ هنوزم توی گوشم می پیچه سوز صداتون 

دلای شما باصفا بود / مسافر راه خدا بود/ کبوتر کرببلا بود 

پر از عطر شماست خاک مجنون/ 2 کوهه ، فکه، چزابه، کارون 

ما تو دنیای خاکی اسیریم همرنگ مرداب/ شما اما تو باغ بهشتید مهمون ارباب 

با شما دلم پر میگیره/ عاشقی رو از سر میگیره/ جا گنار دلبر می گیره 

با علی اکبرای خمینی/ میشه دل، خرج شور حسینی 

آقام آقام آقام حسین .......  

با دلی کربلایی همیشه یار حسینیم/ توی شبهای هیئت به یاد ماه خمینیم  

مائیم و مسیر شهادت / در سایه سبز ولایت / تا لحظه سرخ شهادت !!!  

همیشه با ولایت میمونیم/ از شکوه شهادت میخونیم 

آقام آقام آقام حسین ......  

دلا چشم انتظاره طلوع خورشید نوره / تشنه لحظه های زلال روز ظهوره /  

تو این شبهای بی ستاره/ دل عاشقا بی قراره/ آسمون چشمها می باره  

زخمی درد و داغه صدامون/ ندبه خون فراغه دلامون 

 

من میرم از سر میگیرم تکلیفم رو .....همرزمان شما کنارمون هستند اما یه کم تو چشم نیستند....جانبازانی که یادگار از روزهای با شما بودنند.....من بازهم میرم سراغ جانبازان و خانواده هاشون ... 

 

شهدا من نمیدونم کی بودید ... اما تو حسرت شما....تا ابد .....تو حسرت شما  

 

شهدا شما کی هستید؟ من نمیدونم ، شهیدان را شهیدان می شناسند ...                

  

                                      -----------------------------------------------   

 

                    چند ساعت دیگه تشییع شهید علی اکبر اینانلو  

 

خدایا شکر که تصمیم گرفتم بعد چند صباحی سخت، آدم بشم .... خدایا شکر که بعد از بیمارستان و دکتر، اولین جایی که بعد این روزهای سخت رفتم امام زاده صالح بود که هم امام زاده است و هم شهید....و شهدای گمنام صحن امام زاده صالح ....خدایا شکر که با شهدای گمنام شروع کردم ... بعد شهدای گمنام مسجد بلال صداوسیما که پیش این شهدا خیلی شکستم.... شکستنی به لذت بهشت .... 

و بعد دست بوسی مادر شهید صبوری که تو این روزها بارها جویای حالم بود و سنگ صبورم ..... 

 

 و.............. و ................ و ............چند ساعت دیگه  

 

شهید علی اکبر اینانلو، مسافری که بعد از 29 سال برگشته به شهرمون.... وقتی می رفت، همه جا حرف خلوص بود ...امروز که برگشته، بیداد میکنه شهر در بیحجابی و فسق علنی .... شهید اینانلو میدونم که شما 35 شهید بازهم در اوج ناشکریها و کفرگوییهای ما اومدید تا بگید حواسمون به تکلیفمون باشه...اومدید بگید هوای مارو دارید .....  

   

                                 کرج غبارآلود ما چند ساعت دیگه نورانیه ..... 

 

                                -----------------------------------------------------  

 

                        شهید علی اکبر اینانلو هم آمد بعد از 29 سال .....  

 

           کرج بعد از مدتها شاهد فسق و گناه بودن، نفس کشید، علی اکبر آمده بود  

 

 

سلام مهاجر شهر من ....سفر به سلامتت گفته بودند ...مادر پشت سرت آب ریخته بود که برگردی؟ .... سفر خوش گذشت؟ از شهدا چه خبر؟ کجا بودی مرد اینهمه سال؟ 29 سال مادر چشم به در دوخت...هر شهیدی که می آمد مادر منتظر علی اکبرش بود ....  

   

  

امروز 25 مهر 91 تشییع پیکر مسافری عزیز  .... بعد از مدتها شهر باید جانی میگرفت .....علی اکبر آمده بود ... در مسیر که می روم تمام شهر پر است از بنرهای مربوط به تشییع شهید ....   

 

                        

 

همین که رسیدم مادر شهید داشت وارد حوزه بسیج میشد ....مادری پیر اما صبور با چفیه ای به گردن ....  

  

مادرت با همان زبان آذری میگفت گریه نکنید علی اکبرم را برای حسین ع داده ام ..... 

قربون دل صبورت مادر .....چقدر قشنگ میگفت من شجاعم ....من شجاعم، ما مادرای شهدا شجاعیم که شهید تربیت کردیم ..... آرام و صبور ....بی تابی نمیکرد...    

 

                       

 

جای مرحوم پدر خالی بود .... خواهرت خیلی بی قراری میکرد ....  

شهید علی اکبر مادر نازنینت حواسش به همه بود ...پاسخ اردات همه را میداد با همان زبان آذری .... خداراشکر فرصت دستبوسی هم فراهم بود .... 

 

شهید علی اکبر با مادر نازنینت صفا کردیم ....چقدر حرف زدیم ...از لقمه حلال گفت و تربیت صحیحت ....  

 

   

 

اینجور مواقع شهید علی اکبر خیلی پررو میشم ! چیکار کنم منم و یه دنیا عشق و ارادت به شما ....سعی میکردم همش جلوی چشم حاج خانم باشم ....  

 

وای چه صفایی داره دستهای مادر شهید رو گرفتن و بوسه زدن ...چه صفایی داره دست مادر شهید رو بگیری و او دستهاتو با محبت فشار بده .... عالم خبر نداره، دنیاپرستان خبر ندارید چه صفایی داره مادر شهید رو در آغوش گرفتن .... چه صفایی داره دستهایی رو ببوسی که شهید تربیت کرده .....چه صفایی داره که خودتو لوس کنی برای مادر شهید و او مادرانه محبت کنه ...... مادر .....مادر ....مادر ....مادرای شهید از مادرای معمولی خیلی رقیق تر و عاطفی ترند ....دنیا نداره این نعمتهایی رو که ما داریم ....

 

زیارت عاشورا که خوندیم راهی شدیم ...مسیر طولانی بود از حوزه بسیج شهید صدوقی تا شکرآباد .... اهالی محله های ترک آباد و شکرآباد و قلمستان سنگ تمام گذاشتند .... از سایر مردم خبری نبود ...اکثریت جمعیت، هم محلی هایت بودند ....  

 

           

 

از مسئولین که اصلا خبری نبود ....استانداری، فرمانداری و  ...کلهم اجمعین، غائب بودند ....به احتمال قریب به یقین بدلیل اینکه حضور این مسئولین در جلسات پشت درهای بسته! بسیار ضروریست، اگر در تشییع شرکت میکردند فقدان آنها چنان ضربه کاری بود که بازهم به احتمال قریب به یقین شهر سقوط میکرد در غیاب آنها ... و نیز اینها اگر بین مردم باشند وجهه و پرستیژشان آسیب می بیند خدای نکرده!!!    

 

از میان کوچه های پیچ در پیچ ترک آباد که رد شدیم رسیدیم به شکرآباد و خانه شهید ....شهیدمان به  منزلش رفت منزلی که 29 سال پیش ترکش کرده بود ...جمعیت مدام بیشتر میشد ... از خانه که آمدی بیرون نماز میت نه نماز شهید خواندیم و بعد راهی امام زاده بی بی سکینه س برای تدفین ....   

 

                                     

 

مادر شهیدان نعمتی آمده بود ....مادر 3 شهید ... با قامتی خمیده تمام مسیر طولانی تشییع را پیاده آمد و  .....   

                                              

 

فرمانده سپاه کرج؛ سردار احمدرضا باهک، دوست دوران نوجوانیت از تو برایمان گفت و از آمدنت و اینکه آمدنت بعد از اینهمه سال برای یاری ولایت است ....ولایت ....   

 

وصیت نامه شهید علی اکبر اینانلو: 

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

به کسانی که  در  راه خدا کشته  می شوند مرده نگویید بلکه آنها زنده اند و این واقعیت را شما درک نمی کنید.

 

باسلام و درود بیکران بر حضرت مهدی(عج) و نائب بر حقش حضرت امام خمینی و سلام بر شهدای اسلام از صدر اسلام تا امروز و با درود بر مجاهدان راه حق 

 

و حقیقت وصیت نامه خود ر ا آغاز میکنم 

ابتدا سخنی با پدر و مادرم  دارم پدر و مادر گرامی از شما میخواهم که مرا ببخشید و از شما میخواهم که بر سر قبر من گریه نکرده و عزاداری نکنید و پدر و مادر از شما تشکر میکنم که چه رنجهایی متحمل شده اید و الان که به جبهه آمده ام و در راه خدا میخوام بجنگم و اگر شهادت نصیب ما شود که بهتر و از شما برادران و خواهران میخواهم که دنباله رو خط امام باشیبد و حافظ خون شهدا  

شهید شمع محفل تاریخ است، شهادت مرگ سرخ محمد ع و آل علی ع است و شهید یعنی شاهد. شهید هرگز نمی میرد و شهید زنده است و خون شهید به زمین نمی ریزد و خون شهید قطره قطره بلکه به هزاران قطره بلکه به دریای بیکران خون تبدیل شود و بر پیکر اجتماع وارد میگردد.                                                   

والسلام                 علی اکبر اینانلو 

 

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار* 

 

 

 

شهید علی اکبر اینانلو در سال 44 در کرج متولد شد. سال 61 با دوست خود شهید مهدی الهی راهی جبهه شد ...مهدی در والفجر مقدماتی شهید شد و علی اکبر در 22 فروردین 62 در عملیات والفجر یک در فکه برای آخرین بار دیده شد.                      یا شهید 

 

 

  

 

                               ننوشتم که حتما خونده بشه نوشتم که بمونه برای خودم 

                                         احیانا اگر نظر خواستید بذارید لطفا در قسمت بالای پست 

                                                                             یاعلی