X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

احمد احمد نامی که در آروزی دیدن صاحبش بودم

شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 05:04 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 29 نظر چاپ

 

لبیک یا رسول الله  

 

  

احمد احمد، نامی که در آروزی دیدن صاحبش بودم   

 

  

 

احمد احمد را دیدم. شاید پولاد... شاید اسطوره... شاید افسانه... شاید قصه... شاید خواب... 

 

اما نه احمد احمد واقعیت دارد... واقعیتی از ستبری زنان و مردانی که تمام زندگیشان خلاصه می شود در تکلیف...  

 

مبارزی از نسل اول از دوره انقلاب... جانباز انقلاب 

 

در تب و تاب دیدنش یاد دیدارم با خانم دباغ افتادم... وقتی خانم دباغ را دیدم باور نداشتم این همان زن نستوه است و من در حضور او!

 

عزم رفتن میکنم اما کجا؟ دیدار کسی که بدور از تمام حرفهای کلیشه ای، حجابم، هویتم، امنیتم، شخصیتم، آگاهیم، دینم و اعتقاداتم را مدیون او هستم . میدانم اگر احمداحمد و احمداحمدها نبودند و جان پای دین نمیدادند امروز کشور من کشور مسلمانی چون ترکیه بود که تنها نام مسلمانی یدک میکشید و من هرگز با حجابم آزاد و ایمن نبودم. شاید که نه حتما در پستوی خانه حسرت فعالیت و تحصیل و دانشگاه و ... میخوردم.

 

مردی که سخت ترین شکنجه های ساواک را تحمل که نه به جان خرید...ترور شد با حجمی از گلوله، شکنجه شد با تنی و درونی مجروح و دردآلود اما بازهم بازهم بازهم مبارزه .... مبارزه برای چه چیزی؟ هدف و چه بود هدف؟ دین، دین، دین ....همسرش را در این راه تقدیم آرمانش کرد و شهادت پیشوند نام همسرش و مادر فرزندانش شد...    

 

از بزرگی به یاد دارم که می گفت وقتی مسلئه دین خدا مطرح است برای حفظ آن امام حسین ع باید فدا شود و پرپر شود ما که دیگر هیچ ... 

 

عینیت این سخن را در احمد احمد باید دید... شکنجه برای دین برای هدف برای انقلاب برای میهن... 

  

با چوبهای زیر بغل به سختی راه می رود. گلوله ای از7-36 سال پیش بر پشت زانو دارد و رد گلوله هایی بر کمر ... درونش را نمیدانم ...نمیدانم با آن شکنجه ها و خونریزیها و اتصال برق به بدن چگونه سر میکند ...  

  

  

 

با جمعی از دوستداران انقلاب که اغلب جوانان نسل سومند و طی یک فراخوان اینترنتی گردهم آمده اند وارد منزلش می شویم... به گرمی پذیرایمان میشود... خانواده اش را معرفی میکند؛ همسر دومش نیز مبارز است، باجناقش به همراه همسر نیز از مبارزان انقلابند... از مبازاتش می گوید و از سختی مبارزات آن دوره و عدم آگاهی ها ... از امام می گوید ... از تشکیلات مجاهدین خلق می گوید و انحرافات .... احمد احمد بعد از سال 54 که سازمان مجاهدین خلق طی یک تصفیه درون گروهی، رسما اعلام میکند که مبانی اعتقادی مارکسیستی را پذیرفته و به مبارزات مسلحانه روی آورده از سازمان جدا میشود و حزب خودجوش حزب الله را پایه گزاری میکند. تبعات جدایی از سازمان، شهادت همسرش است توسط اعضای تندروی مجاهدین خلق. همانها که مجیدشریف واقفی را نیز به شهادت رساندند. احمد احمد هرگز همسرش را پیدا نمیکند و تا به امروز مفقودالجسد است.  

  

 

 

در حین صحبتهایش مدام این فکر آزارم میدهد: ما کجا هستم؟ کجای تکلیف؟ ما کجاییم؟ من، ما در مسیر هموار جاده ای با آرامش طی مسیر میکنیم که روزگاری کوهی بود عظیم با صخره ها و قله ها و دره های مرگبار .... چه خونها که ریخته شد چه شیونها به پا شد چه خون دلها خورده شد چه مادرها که جگرشان سوخت چه نازنین جوانهایی که زیر دهشتناک ترین شکنجه ها مظلوم مظلوم مظلوم و غریب شهید شدند ...تا این کوه تبدیل به جاده ای شد هموار و آسفالت که انتهای آن، باغ سبز ظهور را نشان میدهد. 

 

گرچه امروز جنگ نرم دشمنان، پیچیدگیهایی دارد که مبارزه را سخت تر میکند اما احمداحمدها و مرضیه دباغ ها و هزاران لاله مخلص، جاده را صاف و کارمان را راحت کرده اند ....اما قبول کنیم که روزمره ایم ... آنقدر روزمره شدیم که احمداحمد ها را ناخواسته به حاشیه فرستادیم و آنچه که نباید ها را به صحنه آوردیم.... آنقدر روزمره شدیم که دیگر احمداحمد را ندیدیم... جانبازی ندیدیم... سخن از جانباز که شد گفتیم وضعشان خوب است اما یادمان رفت که آنها به کوچه پس کوچه های انزوا تبعید شده اند ....آنقدر روزمره شدیم که احمد احمد می گوید: گاهی فکر میکنم کاش همان روزهای مبازه بود و امروز را نمیدیدم.... این سخن توده باروت ذهنم را منفجر میکند، وای خدایا ....چقدر اهمال و  بی خیالی و روزمرگی و مسامحه کردیم تا فوق تصورترین شکنجه ها برای احمد احمد قابل قبول تر از دیدن خیانتهای امروز است .... آنقدر روزمره شدیم که دیگر احمد احمدها را بر تن شهر نمیبینیم... آنچه در شهر میبینیم فساد است و بی حجابی ....آیا این نیست معنای روزمرگی ؟ پذیرش راحت صحنه های ناهنجار شهر آیا به معنی آن نیست که غیرتمان نم کشیده؟ شهرمان زخمیست زخمی زخمی... هر از گاهی شهیدی می آید و زخمهای شهر را می شوید و مرهم می گذارد اما کمی که گذشت ....زخمهای شهر بازهم عفونی می شوند ..... گرد روزمرگی تمام شهر را پوشانده خبر داریم آیا ؟ 

 

میان صحبتهایش مدام از ولایت می گوید و ولایت پذیری و اینکه اگر از ولایت ایراد بگیری و سوالی داشته باشی و چرایی بیاوری در کار، باید به درستی ایمانت شک کنی. 

 

کل صحبتهایش را وصل میکند به ولایت و می گوید برای در امان ماندن از گزندها و برای انقلاب باید گوش به فرمان ولایت باشی ...میگوید که ولایت از جانب امام زمان عج هدایت میشود .... 

 

به سوالهای دوستان پاسخ میدهد...

 

من پرسشی متفاوت تر دارم. می پرسم: شهید سیدحسین علم الهدی میگفت هرکس با قرآن مأنوس باشد در برابر شکنجه طاقت می آورد، شهید رجایی گفته بود با آیات قرآن طاقت می آورد زیر شکنجه. اما شما، شما که بارها طعم شکنجه های فوق تصور را چشیدید، شکنجه هایی که حتی شنیدنش برای ما غیرقابل تصور است، آزاد که میشدید باز میرفتید سراغ مبارزه، میدانستید که احتمال دستگیریتان زیاد است و باز آن شکنجه ها ... چه چیزی شما را به ادامه راه می برد؟ پاسخ جانباز احمد احمد، جانباز انقلاب در کلام اول به این پرسش این بود: تکلیف 

 

بازهم این کلمه : تکلیف تکلیف تکلیف .... کجای تکلیفم؟ کجای تکلیف؟   

 

احمداحمد برای تکلیف، از سلول به سلول جسمش گذشت، من؟ آیا حاضرم برای انقلاب در این شرایط، 2 ناسزا بشنوم؟ از انقلاب و هجمه به آن در کوچه و خیابان و در برابر یاوه گوییها حمایت کنم و ناسزا بشنوم؟ آیا این حداقل را حاضرم؟

 

کتاب خاطرات احمداحمد چاپ شده است. کتاب را هدیه میدهد اما شرطی می گذارد و آن اینکه این کتاب را حداقل به 5 نفر بدهید بخواند ....  

  

  

 

و تو ای مرد... مردی که مردانگی دیگر مردان در برابر مردانگیت رنگ می بازد خدا را در خانه ات دیدم و حسرتی بر جانم نشست از غفلتهای خود و شکرانه پروردگار برای توفیق دیدار، ولایت پذیری و تکلیف، 2 درسی که از محضرت آموختم.

 

وقت اذان است و نماز ....  

 

و آنگاه که عاشقانه به نماز ایستادی ...   

 

 

 

  

 

لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید.