X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

جانباز بدون درصد محمدعلی(امیر) مومن کیایی هم شهید شد

شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 02:49 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 40 نظر چاپ

لبیک یا رسول الله 

 

     

السلام علیک ارباب، اباعبدالله  

    

  

 

جانباز بدون درصد، محمدعلی(امیر) مؤمن کیایی هم شهید شد   

 

دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها / گریه کن ای آسمان در مرگ طوفان زادها

 

 

سرطان داشت. شیمیایی بود و اعصاب و روان، چند سال پیش دخترش هم سرطان گرفت و فوت کرد. سرطانش ناشی از شیمیایی به ارث رسیده از پدر بود. همسر اولش با وضعیتش نساخته بود و جدا شده بود. 

 

همسر دومش یه نمونه جهادگر بود. یک زن ساده روستایی که بیش از 20 سال همسر جانبازش رو مثل یه بچه تروخشک کرد اونهم در یک خانه مستأجری بدون حمام و بدون آب گرم. آشپزخونه نداشتن. ظروف و لباسها تو حیاط شسته میشد. سرویس بهداشتی با مستاجرهای دیگه مشترک بود. این زن 20 سال تو این خونه دربه داغون با یه صاحبخانه بداخلاق، همسر جانبازش رو تروخشک کرد. جانبازی که بدلیل انواع جراحات و ضایعات جنگ، کنترل ادرار نداشت. نداشتن حمام و آب گرم ...... این زن مادر همسرش بود.... بهش میگن بانو خانم. بانو خانم داغ دخترش رو هم دید دختر سرطان خونی.  بانو خانم میگفت امیر تا صبح باباکرم میرقصه. بلد نیست اصلا رقص نمیدونه چیه اما تا صبح باباکرم میرقصه نه کله داریم نه سر داریم نه گوش داریم هیچی برامون نمونده. کی میدونه ما چی میکشیم؟! 

 

بانو خانم با عشق و علاقه، پرستاری همسرش رو میکرد. 

 

دوستان امیر و بانو یه مبلغی جمع کرده بودن+ وامی که تهیه شده بود تا مسکن مهر بگیرن براشون... مبلغ جمع آوری شده کافی نبود نزدیک بود پرونده مسکن مهرشون باطل بشه بدلیل عدم پرداخت اما با همین شرایط خدا میدونه شاهد بودم با همین شرایط بانو و امیر در کمال بزرگواری از همون پول جمع آوری شده مسکن مهرشون برداشتن و دادن به پسر همسایه که تازه ازدواج کرده بود و و توان رهن مسکن نداشت .... الله الله الله  ..... 

 

خدایا چقدر بزرگی که بنده های به این بزرگی داری ....! خدایا چقدر بزرگی .... خدایا بعضی بنده هات چقدر بزرگند..... چقدر بزرگند ....چقدر نازنیند....

 

 

چقدر اون خونه محقر و  بی در و پیکر بانو و امیر و پسر 17 سالشون باصفا بود ... وقتی میرفتم خونشون چقدر آروم میشدم ...رها بودن از وابستگیها ....فقط صداقت بود .... چقدر دلم تنگه برای 2 هفته پیشی که آخرین بار جانباز رو دیدم. 

 

جانباز امیر بدلیل اعصاب و روان بودن عادت داشت مرتب میرفت بیرون می آمد داخل و در هر بار اومدن سلام میداد گرچه فاصله رفت و آمدهاش خیلی کم بود اما من هربار به پاش بلند میشدم میگفتن بشین امیر عادت داره میگفتم نه اون مرد جنگه حال امروزش به خاطر ایثار دیروزشه... هزار بار که بیاد و بره من هزار بار بلند میشم ... 

 

کارهای مسکن مهرشون داشت درست میشد....چقدر جانباز خوشحال بود میگفت خلاص میشیم از این خونه.... میگفت خواهر کی آماده میشه خونه؟ گفتم گفتن تا چند ماه دیگه اما این زمستون رو هم باید تحمل کنید ... گفت عیبی نداره توکل بر خدا این زمستون رو هم تحمل میکنیم. 

 

جانباز محمدعلی(امیر) مومن کیایی درصد نداشت یعنی جانباز محسوب نمیشد. تا وقتی توان کار داشت کار میکرد اما وقتی از کارافتاده شد رفت دنبال درصدش برای تأمین هزینه های زندگی اما ....... پذیرفته نشد. حقوق بازنشستگی هم کفاف زندگیشونو نمیداد.  

میگفت خواهر، من تو بیمارستان صحرایی بستری بودم مدارکی که بنیاد میخواد ندارم. گفتم دلت خوشه برادر اگه همه مدارکی که میخواستن رو هم داشتی فرقی نمیکرد....  

 

چقدر ذوق داشت برای مسکن مهرشون اما هنوز پرونده تکمیل نشده بود که پر کشید ... 

 

یه عمر تو حسرت یه خونه حمام دار تو حسرت آب گرم تو زمستون... تو حسرت آرامش از دست صاحبخانه بداخلاق 

 

فقط 51 سالش بود.... ظاهرش خیلی سالم بود .... اما پزشکان گفته بودن زیاد زنده نمیمونه چند نوع بیماری از جمله سرطان داشت و همه ناشی از تبعات جنگ.  

 

یکشنبه هفته پیش بود که زنگ زدم از بانو بپرسم رفت دنبال تکیمل پرونده مسکن مهر؟ اما بانو گریه میکرد: من بیمارستان چمرانم آقای مومن کیایی فوت کرد ........... 

 

یخ زدم قفل شدم منجمد شدم .... 

 

 

فوت کرد؟  ...   بانو نگفت شهید شد گفت فوت کرد .... بندگان خدا دیگه مدتهاست که یادشون رفته که امیر جانباز بود..... مثل هزاران جانبازی که دیگه نمیگن جانبازیم .... این خانواده هم یادشون رفته ......آخه دیگه شعار ندیم، کلمه جانباز برای من و تو که درد اونها رو نداریم معنی داره اما برای خودشون دیگه نه .... آخه این جامعه هم تحمل نکرد جانباز رو، نه مردم و نه مسئولین .... جانباز فقط تو واژه ها بود .....به همه میگفتم نگید فوت کرد شهید شد شهید شد شهید شد ....اما برای کسی معنی نداشت همسایه ها هم بیشترشون نمیدونستن جانبازه..... جانباز مومن کیایی رو علی رغم مخالفت همسرش بردن به زادگاهش روستای کیاسر نزدیک سدکرج در جاده چالوس و مظلوم و غریبانه به خاک سپرده شد بدون اینکه کسی بگه شهید یا اینکه بخوان رو سنگ مزارش بنویسن شهید!

 

جانباز شهید گمنام؛ محمدعلی (امیر) مؤمن کیایی 

 

 

خواهر، من تو لشگر ۷۷ خراسان بودم. لشگر ما تو فتح خرمشهر خیلی نقش داشت. پدرم نمیذاشت برم جبهه. تو توپخونه بودم. خیلی دیر به دیر مرخصی می اومدم. خواهر، من بیمارستان صحرایی بستری بودم اما قبول نمیکنن که جانبازم. خانمم میگه تا صبح باباکرم میرقصم!!!...... صداش هنوز تو گوشمه  صداش هنوز تو گوشمه  صداش هنوز تو گوشمه صداش هنوز تو گوشمه .............خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا صداش هنوز تو گوشمه

 

خیلی درد کشید خیلی سختی کشید. غریب رفت مظلوم رفت. گمنام رفت ...جانباز شهید گمنام  

 

آخه خدایا مگه میشه به شهید نگن شهید؟ به جانباز نگن جانباز ؟

 

خدایا مگه میشه ارزش  و درجه بهترین بنده هاتو، چندتا از خدا بی خبر تو بنیاد شهید، تعیین کنن؟ 

 

خدایا چقدر مظلومیت؟ چقدر؟ خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  

 

بانو میشکنه بعد از امیر .... 

 

دلم تنگه برای مهمان شدن در خانه محقر امیر و بانو .... برای رفت و آمدهای پیاپی جانباز امیر به اتاق... برای سلام دادنهای پشت سرهم .... 

  

 

امروز هفتم شهید مومن کیاییه اما هنوز از کیاسر برنگشته بانو ......  

 

 

دلم تنگه برای صداقت و یکرنگی بانو و امیر .... دلم تنگه برای خونشون .... 

 

دلم مهمونی میخواد ...... مهمونی امیر و بانو ..... مهمونی آدمایی که تمام زندگیشون رو حل کنی فقط ازش سادگی و صداقت و رهایی از قید وابستیگها میمونه ..... 

 

دلم مهمونی میخواد مهمون یه خونه محقر اما باصفا و گرم از نفس انسانهای بزرگ 

 

دلم مهمونی میخواد تاب ندارم ....دلم امیر و بانو رو باهم میخواد ....  

    

 

 

  

 لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید