X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

لطفاْ از دوران جنگ سوال نکنید!

جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391 01:05 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 41 نظر چاپ

 لبیک یا رسول الله   

 

 

السلام علیک ارباب، اباعبدالله   

 

 

 

 

لطفاْ از دوران جنگ سوال نکنید!  

 

 

غلامرضا جانباز ۲۵ درصدی که امروز محاسن سفیدش با تاریخ تولدش متفاوت است. قهرمان ۴۶ ساله ای که انگار ۶۰ سال دارد و با کوهی از خاطرات تلخ و شیرین… 

 

آرپی چی زن و تک تیرانداز روزهای سخت جنگ با دیدن انبوهی از هواپیماهای بعثی بالای سرش و بوی ترشی که جزیره مجنون را فرا گرفت احساس سوزش در حنجره کرد، چشم‌هایش تار شد و دیگر از آن روز تلخ چیزی به خاطر ندارد. غلامرضا حاج مرادخانی جانباز  ۲۵ درصد شیمیایی و اعصاب و روان است. فشارهای زندگی و مصرف داروها چنان بر ذهن او زخم زده که دیگر گذشته‌اش را چون فیلمی پاره پاره آن‌هم درخواب‌های آشفته به یاد می‌آورد. می‌گوید جنگ کابوس خواب‌های شبانه من شده، حتی خاطراتی را که به‌یاد می‌آورد بریده بریده و نامشخص است. 

 

این بچه تهران قدیم با سختی بزرگ شده‌ است. می‌گوید: با خانواده زندگی نمی‌کردم و از نعمت داشتن مادر محروم بودم. پس از پایان جنگ هنوز نیروی دوره جوانی در خود می‌دیدم و بدون توجه به مشکلات و جراحت‌های یادگار جنگ برای زندگی و جنگیدن با مسائل روزمره خود را آماده کردم اما با گذشت زمان و بالا رفتن سن و افزایش علائم و آثار ضایعات شیمیایی دیگر نتوانستم کار کنم. 

 

می‌گوید: از جنگ نپرس! مصرف داروها و آثار شیمیایی از یکسو و مشکلات و رنج‌های خانواده‌ام از سوی دیگر حافظه‌ام را مختل کرده، از حال و روز امروزم بپرس! حاج مراد خانی اکنون با سرطان خون دست و پنجه نرم می‌کند 

 

سال ۸۴ برای اینکه بتوانم آینده فرزندانم را تامین کنم و سرمایه ای برای روزهای سخت داشته باشم خانه‌ مسکونی ام را که با وام‌های متعدد تهیه کرده ‌بودم فروختم و در یک تعاونی ایثارگری سهیم شدم، تعاونی بر اثر عدم رسیدگی و ارزیابی غلط مسئولان جهاد کشاورزی با شکست مواجه شد و بی‌نتیجه ‌ماند. 

 

غلامرضای بی‌خانمان می‌ماند و یک فیش حقوقی که با کسر اقساط وامهای خانه‌در انتها ۱۱۷ هزار تومان عایدی به دستش می‌دهد. او که ۳ ماه است اجاره نداده اثاث خانه ‌را بسته‌بندی کرده و منتظر نشسته تا با حکم تخلیه آنها را به خیابان منتقل کنند. وی گفت: اثاثیه‌ام را بسته‌بندی کردم و منتظر حکم تخلیه هستم تا به زودی کارتن خواب شوم… 

 

 

جانباز غلامرضا در سال ۱۳۶۷ ازدواج می‌کند و اولین فرزندش پس از چند روز بر اثر شیمیایی پدر درگذشته است. پسرش دیگرش حسین با داشتن معدل ۱۹ و هوش سرشار دچار علائم عصبی است که مشکلات اعصاب و روان پدر، او را پرخاشگر کرده و مانع از ادامه تحصیل و حضورش در مدرسه شده است. 

 

اگر مسئولان به حضور یک فرزند جانباز در مدرسه افتخار می‌کردند و پدرش را در مناسبت‌های دفاع‌ مقدس دعوت می‌کردند تا با حضور در مدرسه و بیان خاطراتش برای دانش‌آموزان نه تنها باعث اقتدار فرزندانش شود و به ترویج فرهنگ ایثار و شهادت کمک کنند بلکه مرهمی‌ بر زخم‌های پدرش باشد رفتار حسین قابل کنترل شدن نبود؟ آیا این جایگاهی که برای او ساخته می‌‌شد در بین دوستانش بر رفتار او تاثیرگذار نبود و درک مشکلات پدر برای حسین آسان‌تر نمی‌‌شد؟ اما دریغ که توجه به مسائل و مشکلات روزمره ما را از آنچه باید، غافل کرده‌است. 

 

جانباز حاج مراد خانی می گوید مسئولان هم دست رد به سینه ما می‌‌زنند و مشکلات را حل نمی‌کنند تا لااقل دردی، درمان شود. دخترم دیپلم مدیریت خانواده دارد و چون پول نداشتم نگذاشتم دانشگاه برود. ۳ سال پیش مدرک او را برای اشتغال به بنیاد دادم تا شاید کمک خرج باشد اما هیچ کاری نکردند. مجلس تصویب کرد ۲۵ درصد استخدامی‌ها برای خانواده جانبازان است اما نه من و نه اطرافیانم هیچ کدام موفق به استخدام فرزندانمان حتی به صورت قراردادی نشدیم. 

 

بنیاد حتی از لحاظ دارویی هم حمایت نمی‌کند و خودم باید اکثر داروها را تامین کنم. غلامرضا اسپری‌هایش را نشان می‌دهد و می‌گوید: فقط سالباتول را که ایرانی است بنیاد می‌دهد سه نوع دیگر که خارجی‌است را باید خودم تهیه کنم، به اینجای صحبت‌هایش که می‌رسد خون تمام دهانش را پر کرده و اتاق کوچک و تاریک را ترک می‌کند و به حیاط می‌رود تا اعضای خانواده حال او را نبینند و بیش از این فرزندانش را در زندگی نرنجاند. دقایقی بعد بر می‌گردد واز انواع اسپری استفاده می‌کند اما صدایش دیگر به سختی شنیده می‌‌شود و نفس‌هایش را به راحتی می‌‌شود شمرد. وی گفت: من ایرانی هستم و می‌خواهم در زندگی آرامش داشته باشم. مرادخانی سکوت اختیار می‌کند و گوشه‌ای می‌نشیند. 

 

 

همسرش با معرفی خود گفت: من خدیجه سمیعی متولد  ۴۴ در سال ۶۷ با افتخار همسر یک جانباز شدم و در کنارش احساس آرامش می‌کردم و خدمت‌گزار او بودم، به خاطر خدا و مملکتش رفته بود اما حالا با بالا رفتن سن، بیماری آزارش می‌دهد و مشکلات مالی که کارشناسی نادرست مسئولان وزارت جهاد برای زندگیمان درست کرده خانواده و فرزندانمان را تحت فشار گذاشته است، حتی کوچکترین تفریح از فرزندانم دریغ شده و بی‌خانمان شده ایم. من خودم مریض هستم و نمی‌توانم حتی کارهای منزل را از دوش غلامرضا بردارم چه برسد که کمک خرجش بشوم. تنها نشسته‌ام و خرد شدن خانواده‌ام را ذره ذره نگاه می‌کنم. از مسئولان می‌خواهم که دست یاری به این جانباخته میهن و اسلام بدهند. 

 

 

زلیخا حاج مرادخانی، دختر بزرگ خانواده از مسئولان خواست: تنها شغلی می‌خواهم که بتوانم به پدر جانباز خود در تامین زندگی کمک کنم. دوستانم و همکلاسیهایم می‌گفتند که با سهمیه جانبازی هم دانشگاه قبول می‌‌شوی و هم کار خوب پیدا می‌کنی. جواب من به آنها تنها لبخندی پراز کنایه بود چرا که در عمل اینگونه نیست. از آقای زریبافان می‌خواهم که به جانبازان رسیدگی کنند. پدر من و امثال او برای میهن و اسلام و ناموسشان جانفشانی کردند حالا رسیدگی به آنها برعهده مسئولان است. 

 

منبع:  http://www.ammarname.ir/link/16502  

 

  

 

همسنگر بسیجی نوشت:   

 

این حقها کجا میره؟ کی جواب میده؟ چقدر دوش مسئولین بی درد، توان حمل اینهمه گناه رو داره؟ چجوری راحت میخوابه شبها زریبافان؟ خسروآبادی؟ چجوری اسمشون رو میذارن آدم؟  

کی باعث شهادت و درد و رنج بی حد و حصر ایثارگران و خانواده هاشون میشه ؟ تا کی ..... تا کی ....... تا کی ....... 

وقتش نرسیده در اون بنیاد شهید بی خاصیت رو گل بگیرن؟ یا رئیس و اطرافیانش رو به مسلخ دادگاه ببرن؟ چرا صدایی از کسی بلند نمیشه؟ چرا بنیاد شهید شده امپراتوری شکست ناپذریر ظلم؟! خودشون به جانباز میگن اینجا امپراتوری شکست ناپذیره! به جایی نمی رسی!!                    اعوذ بالله من الشیطان الرجیم . 

 

 

اضافه شد: جانباز غلامرضا حاج مرادخانی در دی ماه 93 به فیض عظمای شهادت رسید و بر بالاترین قله ها نظاره گر ماست. شعار نیست، بیندیشیم با دستاوردهای شهدا چه می کنیم؟ دیده بودمش سخت با مشکلات وحشتناک می جنگید درد جسمی داشت درد روحی داشت مشکلات مالی فراوان ..... فاجعه بزرگیست با یادگاران جنگ اینگونه تا کردن که بابت ایثارهایشان باید زیر تیغ باشند .... یاحسین


 

لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید