X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

شهید پاریاب دیشب که تو را به خاک دادیم گور بر تو بوسه میزد

شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1391 02:44 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 17 نظر چاپ

السلام علیک یا رسول الله 

  

 

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم   

حال و هوای لحظه های جنگ دارم 

  

  

 

شهید پاریاب، حاج احمد پاریاب، مرد مؤمن رفتی، مارو دست کی سپردی؟ حاجی فکر نکردی با رفتن تو یه ستاره خاموش میشه و ما گم میشیم؟ 

   

حاجی میخواستیم بیایم دیدنت گفتن بستری هستی منتظر شدیم که خوب شی. بعد دنبال گرفتاریهامون، بعد هم که تو بی خبر پرکشیدی.    

حاجی تو حسرت دیدارت موندم. آخه من شهدا رو تو چشم شماها میبینم. حاج احمد پاریاب همرزم و فرمانده شهید همت، همرزم یاران خیبر، نشد که ببینمت اما مثل دلتنگیام برای شهید همت دلم برات تنگه.... حاجی درست روز شهادت شهید همت پرکشیدی تو همون روز اما با فاصله 29 سال. 

 

جانباز شهید پاریاب فقط یه بار تلفنی بهت گفتیم که فلان جانباز وضعیتش وخیمه و تو خودتو به آب و آتیش زدی که کارش درست بشه اما نشد. 

 

حاجی دلم برات تنگه مثل دلتنگی برای شهدایی که وقتی شهید میشدن من کم سن و سال بودم درکشون نکردم ندیدمشون اما دلم براشون تنگ تنگ موند.... حالا تو رفتی پیش شهدا و من دلم تنگ تنگه برات .... 

 

وای حاجی خسته ام از جامعه ای که مسئله روزش شده یه عکس و تهمت و قیل و قال بی معنی. بیزارم از آدمایی که چندان مقید به شرع نیستن ها اما فریاد وااسلاما سر میدن برای یه ابراز احساس یه پیرزن داغدار غیرمسلمان. 

 

حاجی شنیده بودم خیلی بزرگی. از همرزمانت شنیده بودم که جانباز احمد پاریاب از خاصان روزگاره ...حاجی میدونم خیلی درد می کشیدی میدونم شیمیاییت شدید بود میدونم حالتهای  ptsd و اعصاب و روانت وحشتناک بود، میدونم چندبار از آسایشگاه در رفتی، میدونم تو دوکوهه زندگی کردی، میدونم این چند سال آخر رو تنها زندگی می کردی ... میدونم خیلی عذاب می کشیدی اما فکر نکردی هوس رفتن به باغ شهادت میکنی ما بدبخت بیچاره ها چیکار کنیم ...؟ چقدر مسخره است که ما عاشق همتیم اما خبر از یار همت و همتها نداریم....خبر از تو نداشتیم ..... 

  

حاجی یه راهی نشون من بده تو بیراهه های این روزهای ما، راهو نشونم بده...   

 

ما مشغول جنگ و دعوا سر یه عکس و فتوشاپ بودن و نبودنشیم اما حواسمون نیست چه ستاره هایی رو از دست میدیم ... حاجی تو می دونستی که همرزمانت چه سختیهایی می کشن چه ستمهایی بهشون میشه و چقدر خودت عذاب می کشیدی از عذاب اونها و ساکت هم نمی نشستی و پیگیر میشدی با وجودی که وضعیت جسمیت جوابگو نبود. مطمئنم جانبازیت پیش خدا 90% هم بیشتر بود. 

 

یه عمر حسرت خواهم خورد که چرا مشغول گرفتاریهای تمام نشدنی زندگی شدم و برای دیدنت همت جدی نکردم ....

 

حاجی دیروز که سپردیمت به خاک پاک گلزار شهدا، وجودمو تو بهشت سر مزارت جا گذاشتم و برگشتم. مبهوت جمله سر مزارت  موندم: آغاز زندگی شهید احمد پاریاب در بهشت...  

شلوغ بود نشد که خیلی باهات درددل کنم اما برمی گردم...   

  

 

حاجی خوش میگذره؟ تلافی تمام زجرهایی که از مجروحیتها کشیدی، تلافی تمام دردهایی که از بی لطفی های ما کشیدی، الان خوش میگذره؟ چه شکلیه اونجایی که هستی؟ حاجی شهدا چیکار میکنن اونجا؟ حاجی تو رو به مرامت به من بیچاره نخندی از اونجا.... ذلیلم اسیرم گناهکارم..... اینا برای گرفتاری یه آدم کم نیست؟ بهم نخندی ها آخه ما شنیدیم: در باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان سو نخندید.... حاجی اسم شهادت هم نمیارم چون هرگز لایقش نیستم فقط میگم تورخدا حاجی تنهامون نذارید که بدجوری بیراهه میریم ....حاجی حضرت آقا فرمودن با این ستاره ها می شود راه را پیدا کرد... پس شهید احمد پاریاب ستاره راهم شو...  

ستاره راه خواهری که شهدا رو دوست داره چون پاک ترین و عفیف ترین و مخلص ترین بودند، رویایی! آسمانی! ستاره راهم شو .... 

 

مسیر پر از کوره راه است ستاره راهم باش.....    

 

ستاره راه من، قطعه 29 با چندقدم فاصله از شهید صیادشیرازی نورافشانی میکنه.  

 

آخرین تصویر جانباز شهید احمد پاریاب. راهپیمایی 22 بهمن امسال همراه با کپسول اکسیژن  

  

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم   

حال و هوای لحظه های جنگ دارم 

 

   --------------------------------------------------------- 

 

حال و هوای 5 شنبه آخر سال گلزار شهدا با حال و احوالپرسی و دست بوسی والدین شهدا گذشت: 

  

  

شهید محمد کاظمی و والدینش. مادرش میگه خودش رفت 18 سالش بود برای اعتقادش رفت.  

   

   

مادرش میگه همیشه خواب میبینم گلهای بزرگی رو میکشه و می بره سمت مزارش.  

 

 

 

مادر میگه رضای من از 14 سالگی رفت جبهه تو جبهه بزرگ شد برای اعتقادش رفت گفت بر میگردم که باهم بریم (یادم رفته این قسمن حرفش) و من هنوز منتظر اون قرارشم. (همسنگر بسیجی)گفتم مادر بر میگرده برای ظهور، گفت ان شاالله. اشک می ریخت و میگفت نکنه شرمنده رضا بشم بگه مادر بعد از من چیکار کردی. شرمنده شهدا نشم..... وای مادر شهید که اینطوری بگه..... دیگه وای به حال من ..... می گفت از رضا هرچی می خوای بخواه خیلیها متوسل میشن بهش اگه جواب نگرفتی! .... یه روز میای و میگی رضا چطوری جوابتو داد ... 

می گفت مثل اینا دیگه نیست... خیلی کم ... گاهی .... اینا تکرار نمیشن.... گاهی به ندرت وجود داره مثل اینها اما خیلی کم .... 

  

  

 و غریب مادر  

یازهرا

 

بعضی مزارها هم مراجعه نداشتن میگفتن پدر و مادرش دیگه نمی تونن بیان، پدر و مادرش فوت کردن...... ای .... ای .... ای ....

 

 

 

لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای مطلب مراجعه کنید