X
تبلیغات
زولا

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

مادر شهیدان بیات سرمدی به فرزندان شهیدش پیوست

جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 09:19 ب.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 2 نظر چاپ

لبیک اللهم لبیک 

لبیک لاشریک لک لبیک 

 

 

یاحسین  

 

یادی که در دلها هرگز نمی میرد یاد شهیدان است... 

 

 

بانو خدیجه بیات سرمدی، مادر شهیدان محمود، منصور و غلامرضا بیات سرمدی در هفته مردی و مردانگی، شامگاه شب جمعه 5 مهر به فرزندان شهیدش پیوست.  

   

  منصور 19 ساله، محمود24 ساله، غلامرضای 14 ساله 

 

توفیقی بود و چندباری خانواده بزرگوار شهیدان بیات سرمدی را زیارت کرده بودیم، بانوی عجیبی بود مادر شهیدان سرمدی. کوهی بود از عظمت و معنویت ... قابل وصف نیست حس کردنی بود... مادر شهید دیده ام، همه عظیمند و بزرگ اما این مادر شخصیت عجیبی داشت هرکس که او را می دید بدین حقیقت اعتراف می کرد .... 

 

می گفت خواب اما من یقین دارم مکاشفه بود که از آن سخن می گفت .... 

 

تمام توصیفات بهشت را فرزندانش در خواب نشانش می دادند... دستش را می گرفتند و به تختگاه بهشتی می بردند آن باغها و جویبارها ....  

 

مهمانش که بودیم پرسیدم مادر بودن سخت است، مادر 3 شهید بودن چگونه است؟ گفت نپرس وارد این وادی نشوید.... 

میگفت وقتی به کربلا رفته حسی پیدا کرده و با تمام وجود به اباعبدالله ع  فرموده کاش چندین فرزندم را در راهت می دادم و قطعه قطعه می شدند.... 

 

میگفت محمود خیلی معرفت داشت، وجود محمود تماماً معرفت بود، فرزندان دیگرم هم بزرگند اما محمود وجود دیگری بود. چنان از محمود حرف میزد که حسرتی بر جانمان میگذاشت.

 

شب قبل از وفاتش هم محمودش وعده دیدار داده بود... 

 

منصورش مفقودالأثر است اما مادر در خواب(مکاشفه) دیده که او در اسارت تحت فجیع ترین شکنجه ها و ..... شهید شده است. منصور به مادر، نحوه شهادتش و رفتار عراقیها و اعمالشان را گفته است....  

 

4 پسر دیگرش نیز همگی جانبازند....

 

چند سال پیش شهیدی را با نام منصور می آورند اما دل مادر گواهی میدهد که او منصور نیست و بعدها هم مشخص می شود که منصور نبوده اما به نام منصور دفن می شود و حاج خانم مادری میکند برای شهید گمنام .

 

سال گذشته با جمعی از دوستان که به دیدارشان رفته بودیم حاج خانم پذیرایی مفصلی کردند آشی تدارک دیده بودند فوق العاده لذیذ میگفت مهمانان پسرانش هستیم.... 

 

این مادر هم توصیه به شناخت شهیدان داشت و از اطاعت از ولی فقیه میگفت .... 

 

نوروز چه حالی داشت مهمانشان بودن ...حاج آقا(پدر شهیدان) فوق العاده مهربان و شوخ طبع بود.

 

پرسیدم حاج خانم دوست داشتید دامادی پسرانتان را ببینید؟ حقیقتاً انتظار این را داشتم که بگوید نه.... شخصیتی به عظمت و معرفت ایشان باید قضیه را عمیق تر ببیند، گفت آنچه خدا برایشان پسندیده زیباست: شهادت ..... و با توضیحاتش اثبات کرد که شهادت مگر قابل مقایسه با دامادی و ... است؟!!!! پسرانش به بالاترینها رسیده اند .... 

   

مادر حمدی بخوان امشب برایم، نماز وحشت میخواهم. از دنیای مردگانی که در بینشان زندگی میکنم هراس دارم حمدی بخوان برایم با همان صورت مهربانت با همان صدای آرام و گرمت... با همان صفایت که دم در می ایستادی و بدرقه مان می کردی .... 

 

حمدی بخوان مادر مادر مادر  

 

(مراسم تشییع: 9 صبح شنبه 6 مهر، جوادیه، خیابان 20 متری، کوچه برادران شهید بیات سرمدی)  

 

چند مادر برای ایستادن ما جگرگوشه هایشان را به مسلخگاه فرستادند؟ حداقل تکلیف شرکت در این گونه مراسمهاست.  

 

حتما پیوست زیر را بخوانید: مصاحبه یکی از دوستان در همان مراسم مهمانی که ذکرش رفت:

 

 http://khabarkhoon.com/Post/%D9%85%D8%A7-4-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85

 

 ---------------------------------------------

مادر جانباز سرافراز سیدغلامرضا سبحانی(مادر 2 جانباز) و همسر مرحوم سیدسبحان سبحانی از محافظان حضرت امام نیز به رحمت حق شتافت. این فقدان رنج آور را از طرف خود و دوستانم به خانواده جانباز سبحانی تسلیت گفته و علو درجات و شفاعت شهیدان را برایشان خواستاریم.  

  

-------------------------------------------- 

 

تا دنیادنیاست تا ابد بشریت مدیون شهداست نه فقط ایرانیان که کل بشریت مدیون شهدای ماست. 

 

  

 از همه افلاک برتر بوده اند، دوست نه بلکه برادر بوده اند 

تشنه لب دادند جان پای حسین، عاشقان حضرت پیر خمین 

با شهادت زندگی زیبا شود، عاشقی با سوختن معنا شود 

حال آنها رفته و ما مانده ایم، از شهادت ما همه جا مانده ایم 

تا نفس داریم تا که زنده ایم، ای شهیدان از شما شرمنده ایم 

تا ابد رزمنداه ایم پای ولی، جان فدای حضرت سیدعلی 

 

***********

  

 

 

 ای مردمان رد شده از هفت شهر عشق، رحمی به ساکنین کوچه ها کنید .....  

  

*********** 

 

 کجایید ای لاله ها لاله ها؟ کجایید ای 14 ساله ها که در باغ آیینه راهم دهید و در سایه هاتان پناهم دهید  

هرآنکس شما را فراموش کرد خدا را خدا را فراموش کرد... 

 

هم قد گلوله توپ بود گفتم چطوری اومدی جبهه؟ گفت با التماس. گفتم چطوری گلوله رو بلند میکنی میبری پای قبضه؟ گفت با التماس . به شوخی گفتم میدونی شهید شدن چجوریه؟ لبخندی زد و گفت: با التماس 

وقتی تکه پاره های بدنشو جمع میکردیم فهمیدم خیلی التماس کرده...

 

ما به قد و قواره های کوچیک این مردان بزرگ برای دفاع نیاز داشتیم چون کوچیک بودیم و نیاز کوچیک به بزرگه

 

یاحسین

 

لطفاً جهت نظر دادن به قسمت بالای مطلب مراجعه کنید.