X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد رفیعی شهادتت مبارک

چهارشنبه 24 مهر‌ماه سال 1392 06:38 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 55 نظر چاپ

لبیک اللهم لبیک 

لبیک لاشریک لک لبیک 

 

 

یاحسین  

 

یادی که در دلها هرگز نمی میرد یاد شهیدان است... 

  

 

استاد شهیدم شهادتت مبارک 

  

 

عرفاتت مبارک 

 

قربانت مبارک 

    

 ورودت به بزم شهدا مبارک 

 

 اما استاد کمرم شکست ........  

 

چه عهدی بود که لبیکش روز عرفه بود؟ 

 

 

استاد جانباز دکتر محمود رفیعی، استاد دانشگاه علامه طباطبایی 

 

توفیق عظیمیست با انسانهای بزرگ آشنا بودن اما داغشان را دیدن سنگین است ..... 

 

وقتی سالها پیش دانشجویتان بودم هرگز تصور نمیکردم داغتان را ببینم 

 

استاد آن روز اول دانشگاه ..... 

 

کاش برگردند آن روزها ..... 

 

روزهایی که از بی حیایی و بی حرمتی ها خبری نبود 

 

روزهایی که هنوز رزمندگان با سنین بالاتر از سایر دانشجویان، دانشجو بودند 

 

حریم و حرمتی حاکم بود بر فضای دانشگاه 

 

کاش برگردند آن روزها 

 

سالها پیش که دانشجو شدم و عزم دانشگاه علامه طباطبایی کردم چنان ذوق یافتن دغدغه هایم را داشتم که در بدو ورود به دفتر بسیج رفتم با خانمی روبرو شدم که همسر شهید بود از آن سالها با زهرای نازنین که همسر شهید است دوست صمیمی هستم..... 

 

ترم یک سر کلاس درس عمومی ادبیات، استاد محمود رفیعی، استاد هم اولین ترم تدریسش در دانشگاه بود.....سئوال پرسید و بعد گفت کی حاضره بره رو مین(منظورش جواب دادن به سئوال بود) و من تازه از محیط خانه و مدرسه بیرون آمده تشنه دیدن رزمندگان، شوقی یافتم وصف ناپذیر. فهمیدم که راهنمای راه ارزشها را یافته ام و چه یافتنی ...... استاد محمود رفیعی....... یافتمش چه یافتنی... استاد از آن سالها تا کنون راهنمای بیراهه هایم شد ......تا اینکه امروز در روز عرفه لبیک گفت به مولایش حسین ع و شهید شد .... 

 

از آن سالها تا کنون استاد راهنمای بیراه هایم شد نه راهنمای من که راهنمای بسیاری دیگر شد ..... 

 

نشستم پای صحبتهای مردی که از شهدا میگفت تا آن زمان ندیده بودم نشنیده بودم..... 

  

  این دنیا باید استاد را به صاحبش پس میداد. دنیا لیاقتش را نداشت 

 

استاد آمده بود تا چندی دست ما را بگیرد  

 

شهادتش را تأخیری بود تا دست ما روسیاهان بگیرد  

 

استاد از مرز شهادت برگشته بود، در 16 سالگی عازم جبهه غرب شد در کمین کومله ها 16 تیر خورده بود تمام همرزمانش شهید شده بودند، با لگد دنده هایش را شکستند، تمام مغز استخوان بازوهایش بیرون ریخته بود، گلوله خلاصی به قلبش زدند....استاد پرواز روح داشت و همانجا بزم شهدا را در آسمان دید میخواست حلقه شهدا را تکمیل کند که شهیدان گفتند جایت محفوظ است بعدا می آیی.... پیکر شهدا را انداختند روی پیکر استاد و  همه را بردند به سردخانه........ 

چندسال در بیمارستان و خانه بود و اندک اندک شفای تک تک اعضای بدنش را از ائمه گرفت. روبه راه که شد رفت جبهه های جنوب، شیمیایی شد، ترکش خورد. استاد یک گوشش بر اثر ترکش ناشنوا شده بود. شاهد بودیم که چه دردهایی می کشید از ترکشهای سرش، از گلوله خلاصی که نزدیک قلبش زده بودند، قلبش را عمل کرد، استاد مدام تحت درمان بود، از تاولهای شیمیاییش خون جاری میشد .....  

میدیدیم که در تمام فصول درون کفشهایش آب میریخت چون پاهایش بر اثر تیرخوردن انعطاف نداشت برای راه رفتن، کف پاهایش کاملا فرورفته بود بر اثر تیر.

 

چنان گرم و مهربان بود که همه عاشقش بودند از نگهبان دم در تا همه افراد دانشگاه اما دشمن هم داشت گله گله که تا توانستند آزارش دادند. 

 

آنقدر مهربان و خوش اخلاق بود که آنچه تصویر او را در ذهن می آورد خنده های استاد است...

 

استاد عاشق امام زمان بود عاشق بی قرار ....

 

استاد چه شوقی داشتیم برای کلاسهایت آنقدر دوستت داشتیم آنقدر دوستمان داشتی که ترم بعد به خاطر ما باز در دانشکده ما درس گرفتی.....  

 

استاد چقدر اذیتت کردند اصلا رسم این دنیاست هرکه صادق باشد و بزرگ باشد و درست باشد حتما ضربه می بیند حتما توطئه خواهند کرد حتما هزینه خواهد داد ..... 

 

استاد آن زمان که رئیس دانشگاه، مدرک دکترایت را نداد زمانی که از روابط عمومی اخراجت کرد من تازه وارد جامعه شده فهمیدم انسان بودن سخت است 

 

استاد از صراحتتان آموختم که باید به منکر واکنش نشان دهم باید در برابر ناحق بایستم 

 

وقتی در مراسم تشییع پیکر شهید ابوالقاسم سلامت که در تفحص پیدا شده بود در دانشکده، رئیس دانشکده خود را رزمنده جا زد و آب ندیده آبی شد، بلند شدید و مجلس را ترک کردید فهمیدم باید واکنش نشان داد

 

استاد عاشق سینه سوخته امام زمان عج بود 

 

استاد بنیانگذار ادبیات عاشورا و ادبیات انتظار بود 

 

از امام زمان عج می گفت و های های گریه می کرد 

 

چنان بی تاب امام زمان عج بود.... 

 

نقل مجروحیتش در کمین کومله و پرواز روحش و از سردخانه برگشتنش را در حضور حضرت
آقا تعریف میکند و از رسانه ملی پخش شده 

 

برنامه های زیادی در مورد انتظار از استاد پخش شده است 

  

بعدها رئیس بعدی دانشگاه علامه اخراجش کرد و تنها با دستور اکید آقا توانست برگردد....

استاد چقدر اذیتتون کردن استاد چه رنجها کشیدید استاد در دفاع از ولایت چه کتکها خوردیدچه شکنجه ها شدید  

 

استاد را بزرگان و عرفای بنام و گمنام همه میشناسند 

 

شهدا خیالتون راحت شد بزمتون رو تکمیل کردید؟ فکر مارو نکنیدها.... من که کمرم شکست خانه خراب شدم با رفتن استاد 

  

 استاد آنقدر سااااااااااااااااااااااااده و صمیمی بود........ 

 

 

استاد صدامو می شنوید؟ استاد میبینید از گریه کور شدم؟ استاد میبینید؟ استاد هوامو دارید؟ استاد شما که همیشه هوامونو داشتید بازم سراغمونو میگیرید؟ آخه استاد دیگه سئوالامو از کی بپرسم؟ کی متوجهم کنه که از امام زمان عج دور شدم؟ کی راهو نشونم بده؟ 

 

استاد بعد از شما قد راست میکنم؟ بلند میشم؟  

 

استاد یادتونه ماجرای اولین دیدارتون رو با حضرت آقا تعریف کردید؟ گفتید که همراه با جمعی از مسئولین به دیدار آقا رفتید اما می خواستید از نزدیک آقا را ببینید ممکن نبود فریاد زدید آقاجان آقاجان محافظها نمیذاشتن اما آقا فرموده بودن بذارید بیاد و آغوش باز آقا و شما، گفتید به آقا گفتید که آقاجان منو در پناه ولایتت بگیر و آقا عباشو پیچید دورتون، گفتید آقاجان این صورتمو بعثیها و کومله ها با پوتینهاشون له کردن آقا هم عینکشونو برداشتن و صورت رو صورتتون گذاشتن و نوازشتون کردن و همه اون جمع حیران این عشق بازی، وقت افطار هم آقا لقمه در دهانتان گذاشتند و  به قول خودتان، خودتان را برای آقا لوس کردید ..... از اون موقع شدید دوست آقا که دلتنگ هم می شدید .....

 

استاد حجابها برداشته شد و به بزم شهدا رفتید و در جمع پاکانید و شاید دیگه ما ناپاکان مزاحمتون باشیم اما استاد شمارو به سیدمسعود قسم تنهامون نذارید به خدا راهو  گم میکنم به خدا حواسم پرت میشه استاد هوامو داشته باشد 

 

استاد بگید که دارید می بینید شکستنمو عذاب کشیدنمو پس برای آرام دل بی تابم دعا کنید  

 

استاد شما شهادت می خواستید اما نگران خانوادتون بودید بخصوص نگران دخترتون ریحانه، استاد خودتون دعا کنید برای صبر خانوادتون 

 

 

 

 

چه روزهاییست این روزها:  

موسی ع به طور می رود، فاطمه س به خانه علی ع، ابراهیم ع با اسماعیل ع به قربانگاه، محمد ص با علی ع به غدیر، حسین ع با هستیش به کربلا، مهدی زهرا عج به عرفات 

 

و مادر شهیدان بیات سرمدی به میهمانی فرزندان شهیدش 

 

مادر شهید امیر حاج امینی به بزمکده پسرش 

 

 

 شهید امیرحاج امینی 

 

و من در ذوق بازگشت مادر از حجم که 

 

استادم به میهمانی اباعبدالله ص می رود  

 

آخرین ارتباطم با استاد پیامک یک شب قبل از شهادتش بود: 

 

سلام استاد، ان شاالله بهترید؟ 

و پاسخ: سلام بر شما، شب بر شما خوش باد، به دعایتان خیلی نیاز دارم، زنده بمانم محبتهایتان را جبران میکنم حلال کنید. 

 

استاد حالا محبتهامونو جواب بدید. من توقع دارم. زمانی حلالتون میکنم که تنهام نذارید مثل همیشه هوامو داشته باشید به سئوالام جواب بدید مگه شهید زنده نیست؟ پس استاد شما رو به سیدمسعود قسم به خوابم بیاید. نذارید کج برم راهو نشونم بدید. مگه نمیگفتید بچه ها اگه درخواستی دارید از امام زمان عج، ایشونو به شهید سیدمسعود قسم بدید؟ حالا من شما رو به سیدمسعود قسم میدم که گفتید میخواست فدای حضرت ابوالفضل ع بشه و خمپاره پیشونی و دستشو برد.... 

 

استاد شمارو به سید مسعود قسم برای دل بی تابم صبر بخواید داغتون سنگینه  

 

(استاد ارادت عجیبی به شهید سیدمسعود میرکریمی داشت، سیدمسعود گفته بود شفای دستهای مجروح استاد رو خواهد گرفت اگر بره جبهه و این اتفاق افتاد)

 

استاد با مادر قرار گذاشته بودیم  برای مداحی روز ولیمه، شما افتخارمان باشید در روز غدیر، مادر داره میاد... کم مونده به روز مراسم.....وای اگه مادر بفهمه که رفتید.....  

2 نفر از لیست دعوتی مادر، آسمونی شدن: مادر شهیدان بیات سرمدی و شما استاد شهیدم   

 

استاد یادتونه سر کلاس این شعرو که می خوندید گریه می کردید و ما چقدر نگران بودیم نمی خواستیم دیگه هیچوقت این شعرو بخونید نگرانی بیجا نبود : 

 

وقت خداحافظ که گفتم گریه کردم 

پشت سرش خواندم دعا هم گریه کردم 

آغاز باران 2 چشمم با وداع بود 

چون ابر گریان من دمادم گریه کردم 

تقدیر من در زندگی هجران و غم بود 

بر سرنوشت از شدت غم گریه کردم 

از خاطرات کهنه مان چون یاد کردم 

در حسرتش آرام و کم کم گریه کردم 

تکلیف دل با یک نگاه معلوم من کرد 

بر مرگ دل آرام و نم نم گریه کردم 

اینک پشیمان نیستم از گریه کردن 

در حسرت آنم چرا کم گریه کردم

  

 

استاد آتشم زدید....در حسرتت آرام و کم کم گریه کردم.... 

 

 

 و نوشته استاد در دفتر خاطرات من: 

 

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست/آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست 

بی تو هرلحظه مرا بیم فروریختن است/مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد/دیدنت آرزوی روز و شب چلچله هاست 

باز می پرسم از آن مسئله دوری عشق/و ظهور تو جواب همه مسئله هاست 

خدای متعال بر ما منت نهاده و مارا جزو شیعیان حضرت خاتم الاوصیا مهدی موعود عج قرار داده است امام مهدی ع در غیبت به سر می برند و ما اگر در مسیر امامان ثابت قدم باشیم و آنگونه که حضرت از ما انتظار دارند باشیم به فرموده امام معصوم ما از مردمان همه دوران های گذشته و آینده افضل خواهیم بود. چشمان بهاری و بارانی امام مهدی ع روز و شب به انتظار آمدن ما دوخته شده است او خیلی مارا دوست دارد و توقع دارد که ما برای ظهور او کارهای مهمی انجام دهیم. هرروز که می گذرد ما یک روز به ظهور سبز مولایمان حضرت مهدی عج نزدیک می شویم مباد آن روز بیاید و من و تو دست روی دست گزارده باشیم و کاری برای امام بزرگ و بزرگوارمان انجام نداده باشیم. امام منتظرمان در سخنی فرموده است:هرکدام از شما کاری بکند که به محبت ما نزدیکتر و از غم و اندوه ما دورتر گردد. و حرف آخر: 

اسیر پنجه دردیم بی تو، بهار آمد ولی زردیم بی تو، اگر چشم انتظار تو نبودیم، در این دنیا چه می کردیم بی تو.

 

  

جانبازی تنها واژه ایست که می شنویم اما دیدن دردهای جانباز... استاد را دیده بودیم در حال دردکشیدن و بیهوش شدن و سردردهای وحشتناک، تاولهای خونی شیمیایی، قرصهای پروفن را 6 تا 6تا یکجا میخورد .... آنقدر عمل کرده بود که بدنش به داروهای بیهوشی جواب نمی داد..... 

آنقدر توطئه علیهش می کردند....مدرک دکترایش را دریغ می کردند، کلاسهایش را می گرفتند، اخراجش می کردند، حقوقش را قطع می کردند، پرونده سازی می کردند..... 

 

اما تمام هستی استاد بسته بود به امام زمان عج، به عشق به ولایت که در راهش بعد جانبازیش باز جانباز شد اما همچنان میگفت برای ولایت باید جان داد و فدا شد.  

 

استاد دلم خوشه که شمارو دارم که تو تنهایی شبهای قبر مهمانم می کنید و تنهام نمیذارید، دلم خوشه که شفاعتم میکنید، خودتون گفتید یادتونه؟ گفتید نامه بنویسید برای شهدا و بدید من ببرم، دلم خوشه یه استاد رفیعی دارم که یقین دارم بین شهدا تو بالاترینهاشونه، از این به بعد باید بگم استاد شهید رفیعی.

 

و استاد شما رجعت خواهید کرد در صبح ظهور 

می گفتید دعای عهد بخوانید تا از رجعت کنندگان باشید.....  

 

میگفتید امام زمان عج رو به اسم مادرش صدا بزنید: مهدی زهرا، یوسف فاطمه

 

یقین دارم که بر بالین شهادتتان، مولای مهربانیها، امام زمان عج حاضر بود 

 

استاد شهیدم شهادتت مبارک 

 

فقط مرا دریابید که شکستم   

 

و استاد شما رجعت خواهید کرد در صبح ظهور  

پس تا صبح ظهور خدانگهدار

  

 

 

یا مهدی زهرا عجل علی ظهورک

  

 

لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای مطلب مراجعه کنید.