X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

از حضور عشق مردی حاج همت می شود

دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389 06:54 ب.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 37 نظر چاپ

 17 اسفند: عروج آسمانی همت آسمانی ...... 

 

 

آی مردم عشق یعنی رقص آتش رقص خون/ از حضور عشق مردی حاج همت می شود  

از گلوی تشنه و پرزخم تیغ حادثه /  هرکه بوسد عاقبت اهل شهادت می شود ........... 

 

 

نام تو بردم ...... سردار آسمانی ... مرد آسمانی... پسر آسمانی... فرزند آسمانی... همسر آسمانی... پدر آسمانی... معلم آسمانی... مدیر آسمانی... فرمانده آسمانی... بسیجی آسمانی... پاسدار آسمانی... همت آسمانی  

 

آسمانی ترین  آسمانیها .... گفت که آسمانی ترینها در مکاشفاتشان، همت را بر بلندای آسمان می بینند ...گفتند که شهدا نیز درجات متفاوت دارند و همت آسمانی در بلندترین درجات مکاشفات بزرگان می درخشد ... می درخشد همت، چون تمام وجودش و همه چیزش برای خدا بود .... 

 

کاک ابراهیم ، پدر بود برای مردم کردستان، برای همه پدر بود ، برای پدربزرگها هم پدر بود ....آنقدر دوستش داشتند ... .... سالها مردم کردستان نام فرزندانشان را محمدابراهیم می گذاشتند .......... 

همت ... همت ...همت ...   

همان همتی که بچه بسیجیها برای دست دادن با او سرودست می شکستند، آویزان ماشینش می شدند تا کیلومترها و حاجی پیاده می شد و با تک تکشان حال و احوال .... اگر قرار بود جایی برود برای سخنرانی اطلاع نمیدادند و بچه ها بعداً متوجه می شدند و حاجی می گریست و می گریست که امکان دیدن همه را ندارد، چرا که شرایط سخت جنگ و مشغله های جنگ وقتی برای حاجی باقی نمی گذاشت ...  

وگرنه حاجی همان حاجی بود که در پوتین بسیجی آب خورد  ............

 

مرد خیبر ...مرد بی سر ..مرد خون ...   

 

بخوانید شنیدنی است : خاطره من با همت آسمانی 

  

حاجی یادته اولین باری که مزارتو زیارت کردم ... هرسال عید می رفتیم اصفهان و هرسال از شهرضا رد می شدیم ... اما من نمیدونستم که سردار آسمانی در امامزاده شاه رضاست ...تا اینکه سال 78 رفتیم اردوی اصفهان شیراز که مال بسیج دانشگاه بود ..موقع برگشت یکی از دوستان گفت به هیچکس نگو ..ما برای نمازصبح میرسیم شهرضا و امامزاده شاه رضا نماز می خونیم .... شهید همت اونجاست ...به کسی نگو تا زودتر از همه خودمون بریم سر مزار .... و من و من و من حس خاک بر سرم ...که همت آسمانی سالها بود که اینجا بود و من می گذشتم و نمی دانستم ... چه حسرتی و صد حیف و آه ................  

خلاصه که حاجی آسمانی! قبل اذان صبح رسیدیم شهرضا  اکثر بچه ها خواب بودن تو ماشین.... ما سه نفر بودیم ....آروم رفتیم پایین و ضبط بسیج رو هم برداشتیم و کمی که از ماشین دور شدیم ... بدو دویدیم سمت شهید همت ... بلد نبودیم کجاست اما بی هوا درست رفتیم سر مزار ...جای همه عشاق شهدا خالی ... هوا تاریک ...نزدیک اذان صبح.... کنار امامزاده....تو گلزار شهدا ... سر مزار شهید همت ... ضبط رو روشن کردیم و صدای شهید علمدار :  

 

ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود....
احوال ما با حالت نی ها هم صدا بود.....
ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد.
این نامرادی شیوه مردم نمی شد........
ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد....
در جبهه یا زهرا (س) مرا بر باد می داد
امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم.......
حال و هوای لحظه های جنگ دارم.......
   

 

 

جاتون خالی ...آی گریه کردیم ...آی گریه کردیم ...آی صفا کردیم ... و یه دفعه دیدیم که همه بچه ها اومدن و بالا سرمون ایستادن و همه دارن گریه میکنن.. یه کسانی  هق هق گریه می کردن که اصلاً باور کردنی نبود .... و  برادرها التماس می کردند که خواهرا توروخدا بذارید ماهم زیارت کنیم ... 

 

اومدیم این طرف و  صدای اذان صبح در اون فضا پیچید ............... 

 

الله اکبر ........................................  

 

 

مرد خیبر، مرد بی سر، مرد خون ... مرد تنهای جزایر مجنون .... 

  

 حرمان لحظه های کلافگی حاجی ....چه گذشت بر همت .....

یه نفر می گفت : وقتی به حاجی مرتب خبر می دادن که نیروهات دارن تلف میشن و کاری نمیشه کرد ، حاجی کلافه بود ..حاجی با اون رقت قلبش چطوری تحمل می کرد ..دنبال موتور میگشت بره از نزدیک اون منطقه رو ببینه ...موتور پنچر بود ..گفت پنچری موتورو بگیرید و من این کارو کردم ..حاجی با سیدحمید میرافضلی سوار شدن و رفتن برای همیشه ....اما ای کاش ای کاش ای کاش هیچ وقت پنچری موتورو نمی گرفنم ...... 

 

 

 

 لطفا برای کامنت گذاشتن به قسمت بالای پست مراجعه کنید