X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

استاد شهیدم؛ جانباز شهید، عارف عظیم، دکتر محمود رفیعی، بازخواهی گشت در صبح ظهور میدانم. تا طلوع موعود... کجایی سبزترین رزمنده دنیا؟

سلام بر شهیدان 17 مرداد

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 03:47 ق.ظ نویسنده: همسنگر بسیجی نظرات: 40 نظر چاپ

 

با یک روز تأخیر  

 

سلام بر شهیدان، سلام بر شهیدان 17 مرداد  

 

شهدای 17 مرداد کنسولگری ایران در مزار شریف : 

 

1 ناصر ریگی، سرپرست

۲ مجید نوری تبارکی، مسئول امور مالی

۳ محمدناصر ناصری، کارشناس امور فرهنگی

۴ کریم حیدریان، کارشناس امور کنسولی

۵ محمدعلی قیاسی، کارشناس امور کنسولی

۶ رشید پاریاوفلاح، کارشناس امور کنسولی

۷ نورالله نوروزی، کارشناس امور کنسولی

۸ حیدرعلی باقری، کارمند فنی

۹ محمودصارمی، خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی

 

آبجی یگانه من همسر شهید رشید فلاحه، با آبجی یگانه دوره کارشناسی ارشد همکلاس بودم. باستان شناسی می خوندیم. 

آبجی یگانه من نمونه بود. برای همه ضرب المثل بود تو درس و زرنگی و جنب و جوش و فعالیت و سرزندگی و ..... 

رفتیم تو بحر آبجی یگانه... دل دادیم تا بفهمیم این بانو این همه انرژی رو از کجا میاره در حالی که از ما چند سالی بزرگتر بود .....فهمیدم که همسر یکی از دیپلماتهای شهید شده در مزار شریفه.... وقتی جریانات زندگیشو تعریف کرد باورم نمیشد کسی که اونهمه سختی کشیده همین آدمه ..........!!! 

 

تعریف می کرد که همسرش جانباز بوده . اهل نمازشب و سجده های طولانی ....شهید رشید فلاح  و همکارانش، خودشون افغانستان رو برای خدمت انتخاب کرده بودن. آبجی یگانه می گفت شهید رشید خیلی مردم افغانستان رو دوست داشت و از رنج و محرومیت اونها رنج میبرد.... 

  

آن روز تلخ :  آن روز تلخ رو از وبلاگ برادر شهید صارمی بخونید:

 

با "نفهمی"  صارمی ( و دیپلماتها) را به کشتن دادند؟ چه بهای سنگینی دارد گاهی این نفهمیدن ها."
چند سال بعد از کشتار ماموران ایرانی و از جمله محمود صارمی؛ خبرنگار، در مزار شریف، محمدحسین جعفریان، وابسته فرهنگی وقت ایران در افغانستان، با انتشار یادداشت زیر با عنوان "وقتی ژنرال دماغش را بالا نکشید" در شماره اخیر هفته نامه همشهری جوان (شماره 273)، از دستور به اعزام محمود صارمی به مزار شریف تنها یک روز قبل از سقوط این شهر به دست طالبان، در حالی که وی دوران نقاهت پس از عمل جراحی آپاندیس را سپری می کرده و عدم تسلط مقامات ذیربط در ایران به وضعیت مزار شریف نوشته.
جعفریان عنوان می کند که "اگر اشتباه نکنم صبح شانزدهم مرداد ماه 77 بود. (شهید ناصری) اول صبح آمد به اتاقم. صمیمیت عجیبی بین ما بود. اصرار کرد و تقریبا التماس کرد، بروم. گفتم چرا بقیه نمی روند؟ گفت آنها هم باید بروند اما مسوولانشان در تهران نمی فهمند اینجا چه می گذرد. اختیارشان دست من نیست اما تو که می توانی بروی برو. به خدا اینجا ماندنت حرمت شرعی دارد. خدایا! چه وداعی داشتیم. یک پرواز آمده بود فرودگاه یا به قول افغان ها "میدان هوایی" که در سمت دیگر شهر بود و هنوز از دسترسی طالبان دور مانده بود. بیم آن می رفت طالبان سر برسند و هواپیما را بگیرند. به سرعت به فرودگاه رفتیم. بشنوید از تهران که محمود صارمی که هنوز در بیمارستان بود و ایام نقاهت پس از عمل آپاندیس را می گذراند امر می کنند که فوری عازم مزار شریف شود. بر اساس شواهد موجود کاملا قابل درک بود که اگر شهر سقوط کند بچه های ما نه لزوما به دست طالبان، اما بی شک مورد حمله قرار می گیرند. خدا می داند برای من عامی که بچه کوی پنج تن محله طلاب مشهد بودم، مشهود بود اما نمی دانم چرا آن هایی که امر به ماندن بچه های ما در مزار شریف کردند این را نفهمیدند. صبح شانزدهم مرداد ماه 77 هواپیمایی که محمود صارمی هم در آن بود در مزار شریف به زمین نشست و به سرعت دوباره آماده پرواز شد ... من به همراه چند تن دیگر با این هواپیما صبح جمعه آمدیم به ایران (مشهد) و صارمی ماند. شماره یکی از مسوولان مهم تصمیم گیرنده را داشتم. با بدبختی پیدایش کردم. توضیح دادم که آن جا چه خبر است و گفتم ممکن است چه اتفاقی بیفتد. گفتم یک ساعت نمی شود که از مزار آمده ام، گفتم ... و او گفت: "اگر شما دو ساعت پیش از آن جا آمده ای من ده دقیقه به ده دقیقه با آنجا در تماسم. این طورها هم نیست" و قطع کرد ... و فردا هفدهم مرداد (روز خبرنگار!) ساعت ده صبح شهر سقوط کرد. یک عده ناشناس آمدند کنسولگری و همه را در اتاقی در زیر زمین کنسولگری جمع کرده و به رگبار بستند و هشت دیپلمات و یک خبرنگار ما را به شهادت رساندند. محمود صارمی هنوز بخیه های آپاندیسش را باز نکرده بود ... به قول مرتضی سرهنگی که می گوید "حسین جون! عجیبه که این همه چیزای ساده را من بچه چهارصد نازی آباد یا تو بچه کوی طلاب مشهد می فهمیم اما این ها با این همه علوم و فنون و مدارک و مدارج نمی فهمند" و چه بهای سنگینی دارد گاهی این نفهمیدن ها." 
http://journalistdaysaremi.blogfa.com/  
 
 
آن روز تلخ از زبان آبجی یگانه: وقتی خبرو بهم دادن همه جا سفید شد و برای چند ساعت هیچی نفهمیدم و اصلا اون دو روز اول یادم نمیاد..... مبهم و صحنه سفید. 
 
آبجی یگانه می گفت وقتی اینها رو شهید میکنن کسی نمیدونسته و چند روز تو همون زیر زمین کنسولگری می مونن، اون موقع  جنبده تو شهر ارواحی مزار شریف پر نمیزده ...میگه هوای مزارشریف خیلی گرمه، این باعث میشه که پیکرها بو میگیرن ...تا اینکه ...معلوم نیست بعد از چند روز چند نفر از اهالی شیعه اونجا به هر زحمتی بوده پیکرها رو میارن از ساختمون بیرون و در یک گور دسته جمعی به همراه سایر شهدای شیعه افغان دفن میکنن. زمانی که اوضاع کمی آرام تر میشه و هیئت ایرانی میره برای پیگیری و نبش قبر میکنن؛ بیش از 40 روز از شهادت این عزیزان گذشته بوده..... 
 
آبجی یگانه میگفت: وقتی پیکرها رسید به ایران؛ وضعیت بدی داشتن چرا که بعضی قسمتهای بدن از هم پاشیده بود و بدلیل دفن شدن، نیمه پوسیده بودن و بدلیل ماندن در هوای بسیار گرم مزار شریف بو گرفته بودن.....آبجی یگانه میگفت: هیچ کس دلشو نداشت اجساد رو ببینه و شناسایی کنه، هم به خاطر بو و هم وضعیت ظاهری نامناسب....هرکی میرفت جلو حالش بد میشد و برمیگشت ....اما آبجی یگانه من ؛ شیرزنی که اون موقع فقط 26 سال داشت به تنهایی همه اون 9 شهید رو با دقت نگاه کرد و شناسایی کرد و نحوه شهادت و اینکه تیر به کجاها خورده رو بررسی کرد و گزارش داد .......... تیر به سر شهید فلاح خودش خورده بود ............ 
 
آبجی یگانه من 3 تا پسر داره که بزرگشون 23 ساله است.
 
امروز 17 مرداد آبجی یگانه این شعر رو برام فرستاد
 
در سینه ام دوباره غمی جاگرفته است 
امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است 
سالار کاروان شهیدان مزار است رشید 
او که با سالار شهیدان کربلا خو گرفته است  
یادش همیشه در دل ..............  
 
  
 
لطفا جهت نظر دادن به قسمت بالای پست مراجعه کنید